بستن تبلیغات

شیطونی های نازنین زهرا

شیطونی های نازنین زهرا

چه روز خوب و شادی بود نه ابری بود نه بادی بود صلات ظهر وقت اذون خدای خوب و مهربون هدیه ای داد به من و بابات اون تو بودی حبه نبات

 

 

 

 

وان یکاد

با یه کلیک بریم تو وبلاگ خواهرم یاسمین جون ببینیم چه خبره

وبلاگ یاسمین


[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : ] [ ]
نازنین مامان

سلام دختر شیرینم

این روزها کم پیشمی همش میری پیش عمه و مامان جون و باباجون از صبح تا شب

داشتیم کلی با هم زبان میخوندیم ک هیچی شد ناراحتم اما این نیز بگذرد...

کلی کلمه یادت دادم 90 درصد کتاب رو یاد گرفتی و دو سه تا جملم بهت یاد دادم ک با علاقه یاد گرفتی

حدود 30 کلمه بلد شدی ک ده تاش مال قبله و بیست تا توی این دوهفته یاد گرفتی

شعر و سوره هم ک کلی با هم یاد گرفتیم ک اونام هیبچی ننویسم بهتره عکسهای خوشگلت رو میزارم مامانی قربونت برم

تصمیم قطعی شد میبرمت مهد که از زمانت استفاذه کنی گلم  دنبال مهد خوبم برات قشنگم حیفه استعدادت ک ازش استفاده نکنی فرشته مامان

 

نازنینم

 

نازنینم

 

نازنینم

قربونت برم خندم میندازی الان یه سر اومدی پیشم دیدی دارم برات عکس میذارم

این عکست برا هفته قبله دو سه شب پیش سید حسن گازت گرفته بود و کلی گریه کردی میگی مامان این عکس رو بزار بگو من برا سید حسن گریه میکنم گازم گرفته عمه سمیرا دلش بسوزه بیاد خونمون بوسش کنه دستمو امان از دستت وروجک

عمش بیا بوسش کن خوب شه خنده

نازنینم

 

اینم عکس مورد علاقه من

نازنینم

[ چهارشنبه 27 فروردين 1393 ] [ 6:08 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
عید 93

سلام  نازنین زهرای خودم

سال نو با تاخیر به همه دوستامون مبارک انشالله ک سال خوبی باشه برای همه

مرسی از پیامهای تبریکتون ببخشید ک نتونستم جواب بدم

نازنین زهرای من امسال اولین سالی بود ک مفهوم عید رو درک میکرد و کلی منتظر عید بود و یه سفره هفت سین کوچولو برامون آماده کرد

عید 93

هفته اول عید که قم بودیم و به دید و بازدید گذشت و شمام کلی کارتون هایویا رو دیدی و از همه مهمتر عمه سعیده و امیر عباس پیشمون بودن ک همش میرفتی پیشش و بازی میکردی باهاش خلاصه هفته دوم تصمیم گرفتیم بریم دزفول انگار عید اگه نریم دزفول عید نیست خلاصه عصر جمعه یکدفعه من و بابایی تصمیم گرفتیم شنبه با عمه ها و مامان جون و باباجون بریم دزفول و شما با شوق و ذوق فراوون شروع کردی کمک من وسایل رو جمع کنیم و اماده کنیم توی راه هم بیشتر وقت بچه ها و عمه ها رو میاوردی تو ماشین ما کلی خوش بودی فسقلی

 

سه راه بروجرد برای ناهار و نماز بودیم و فسقلیا نمیذارن مامان جونشون یه دیقه راحت باشه

عید 93

فسقلیا و باباجون

عید 93

عید 93

واقعا لرستان منظره هاش عالیه

عید 93

اینم چندتا عکس از دزفول شهر بابایی

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

 

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

 

عید 93

 

عید 93

عید 93

امسال دزفول خیلی سرد بود و بارونی برا همین نشد بریم رودخونه یک روز عصر بابایی بردمون بیرون ک شما شهربازی رو دیدی و به بابایی اصرار کردی ببردت

عاشق این ژستتم پرنسسم

 

عید 93

عید 93

اینم مسیر برگشتمون دزفول آفتابی بود بعد ابری شد بعد بارون بعد برف و مه

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

عید 93

اینم عکسهای سفر و عید امسال جیگر طلا تو بیشتر عکسهات این لباسه رو پوشیدی عاشق این لباسی عسیسم

[ سه شنبه 19 فروردين 1393 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : گالری عکسهات] [ ]
خوشگل ما در چه حاله

سلام

گل دخترم این روزها کمتر میام وبت اما شیطنت های شما وروجکا کمتر و نشده بیشترم شده از شیرین زبونی و پر حرفیت بگم یا از خانمی و مهربونیت از شیطنت و بازیگوشیهات ک دیگه نگو

خوب اول شیرین زبونیات

_ نازنین زهرا : مامان تو رو ب خدای مجید بریم پارک !ابرو

 _ ی روز با خاله مانه قرار داشتیم من دیر کردم تلفنی باش حرف میزدم بعد ک تلفنم تمم شد بر گشتی میگی : مامان الهی بمیری برای سمانه ک منتظرت شد ایشالله زودتر بمیری ک اون غصه نخوره گریه

_چند روز پیش رفته بودیم بیرون ماشین رو بابا برد ی نگاهی بهش بندازن ی مشکل کوچیک داشت ما توی ماشین بودیم بر گشتی میگی مامان من ک میدونم ماشین چشه میگم چیشه میگی هیچی ماشین سوخته باید بندازیمش دور

جدیدا جارو ک میکشم اولش پنج دقیقه شما جارو میکنی بعد نوبت من میشه اونم با اخم دست ب سینه وایمیسی نگاه میکنی تا تموم بشه میگی اگه من جارو نکنم یاد نمیگرم

نازی

 

نازی

 

کیفیت بد عکسا ب خاطر کثیف بودن لنز دوربینه موبایلمه ک تقصیر

آبجی خانمته

چند روز پیش میخواستیم بریم برین رفتی آماده شی خواستیم بریم بیرون دیدم کیفت تو دستت ی طوریه سنگینی میکنه با کلک ازت گرفتم دیگه خودت ببین چی توش گداشته بودی

1

چند روز بود بد جور کارتون پونیو رو میدیدی و وقتی ب جایی ک ناهار میخوردن میرسید صدام میکردی ک مامان من از این ناهارا میخام تو ظرف دردار

خلاضه ب بابا گفتم برات نودل خرید و برات درست کردم روز اول مرغش رو کوچیک خورد کردم ک ایراد گرفتی فرداش برات تکه بزرگتر گذاشتم و با علاقه نشستی پای کارتون و مرحله ب مرحله ادای پونیو رو در
آوردی و خوردی همه ی مراحل درست کردن غذام کمکم کردی و نظارت میکردی ک شکل خود غذای پونیو بشه اتفاقا خوشمزه شد همه چیزش فقط من با نخم مرغش مشکل داشتم ک اونم فقط برا شما و یاسی گذاشتم ام خوب بود دستورش فسقلی

1

 

 

[ چهارشنبه 14 اسفند 1392 ] [ 9:01 قبل از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
ی روز برفی

  سلام نفس مامان این روزا همه حرفات راجع ب برف و برف بازیه چند روزه برف میاد و خوشحالی شب اولی ک برف اومد نصفه شبی رفتی تو کوچه تا برف رو ببینی

ی روز برفی

 

فردا صبحشم هنوز چشمات رو باز نکرده بودی دوییدی رفتی بالا  گفتی میرم از باباجون خواهش میکنم منو ببره برف بازی و رفتی کلی بازی کردی

ظهرم بابایی از راه ک اومد با وجود خستگی اش تا بهش گفتی من عاشق برف بازیم و منو ببر برف بازی گفت سریع آماده شی ببرتت و رفتیم کلی برف بازی کردی هرچند خیلی سردت شده بود و بعد تو ماشین کلی گریه کردی دستام یخ زدن

ی روز برفی

 

ی روز برفی

 

الانم تشریف آوردی وایستادی پای میز میگی مامان من الان احتیاجم تو ب چ اجازه ای نشستی پای کامپیوترم منظورت اینه ب کامپیوتر احتیاج داری ابرو

 

از دیروزم هی میگی مامان آهنگ برف میباره بابت جوان پخشقهقهه (بابک جهان بخش )رو برام بذار

 

[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
عسل شیرین زبون

سلام عسل مامان    چندتا شیرین زبونیات رو برات میذارم حیفم اومد ننویسم    چند شب پیش شربتت رو ریختی روی کیبرد میگم نازنین زهرا دعا کن کیبردت نسوخته باشه یهو دیدم دستاتو گرفتی بالا میگی خدای مهربون دعا میکنم کیبردم نسوخته باشه خدایا خدایا دیگه اونوقت نمیتونم بازی کنم!!! البته کیبردم سوخت و بابا برات یکی دیگه خریده                                                              دیشب داشتیم با هم آوای باران میدیدیم دیدم داری با دستت رو زمین میکشی گفتم مامان چکار میکنی برگشتی میگی دارم خاک جمع میکنم بریزم رو سرم !!!! ک شتیب باران رو ب باباش نمیده      هرشب باران ک تموم میشه میگی من میرم پیش مامان جون بالاییا بشینیم برا باران گریه کنیم !!!! الانم داری صدام نیکنی مامان نردس بیا صبحونهدبهن بده بعله ساعت 2ظهر بجا ناهار صبحونه میل داری

 

 

 

 

[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 2:14 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : شیرین زبونی هات ] [ ]
یک پست پر عکس

نازنین خانم

بابایی و جوجه ها

نازنین خانم

نازنین خانم

نازنین خانم

 

نازنین خانم

 

نازنین خانم

 

نازنین خانم

 

نازنین خانم

[ شنبه 5 بهمن 1392 ] [ 4:21 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : گالری عکسهات] [ ]
نازگلم داری بزرگ میشی ماشالله

 سلام عسل مامان

این روزها فقط نگاهت میکنم بزرگ شدنت قد کشیدنت شیرین زبونی هات بازیهای جدیدت همه دارن میگن نازنین مامان چ زود بزرگ شد ...

دختر گلم قربون خنده شیرینت انقدر از بودنت و داشتنت خوشحالم ک نمیتونم وصفش کنم

فرشته کوچولوی من این قد شیطون شدی ک خدا میدونه شیطنات و شیرین زبونی هات در کنار هم ی کاری میکنه ک خوردنی تر بشی نفسم

عاشق سریال باران شدی روزی صد بار میگی پس باران شروع نشد باران چی شد شتیب و تیانوش چرا باران رو اذیت میکنن و خلاصه درگیری فدات بشم

بد گیر میدی ب من و ویچتم همش میگی مامان وای فاتو خاموش کن سایفونت بپره نری ویچت !!!

وقتیم ی کاری برات میکنم میگی اوکی لایک !!!

قربونت برم همش هرچی بهت میگم میگی چشم بعد میگی چشمم بی بلا

الانم اومدی میگی برو ن کار دارم بقیه رو برات بعدا مینویسم عسلم

[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
نازنین زهرا

نازنین زهرا

[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 5:58 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : گالری عکسهات] [ ]
نازی ما چه کارهایی بلد شده

سلام به همه دوستام خیلی وقته نیومدم فقط با گشی به وبلاگاتون میومدم و نی نی های نازتونو میدیم اما وقت نکردم بیام پای کامپیوتردلم برا همتون تنگ شده بود

قبلا یاسی که میخوابید میومدم اما الان نازنین خانم کارتون میبینه و وقتی آبجیش خوابه من باید براش بازی کنم البته خانم خودش کاملا یاد گرفته میاد کامپیوتر رو روشن میکنه میره تو اینترنت سایت بازی های دخترانه آنلاین میاره و میشینه بازی کردن دیگه منم یا باباش اصلا نمیتونیم پای کامپیوتر بشینیم 

دخترم برا خودش خانم شده

حروف الفبا رو داره یاد میگیره الف و ب و ت

هم مینویسه هم میتونه از کارتهاش پیداشون کنه

زبانم که دارم باهاش کار میکنم موز و توت فرنگی و سیب و زنبور رو معادلش رو میدونه

سوره کوثر و توحید رو حفظه البته توحید رو با اشکال

چندتا شعرم حفظه

کتاب داستاناشم رو که میخونم خودش ادامه شعرهاش رو میخونه و حفظه

کار با موس و کیبرد رو هم حسابی بلده تو اینترنتم میره و از بوک مارک سایتهای خودشو میاره یا تو مای کامپیوتر درایو کارتون و عکس و فیلم رو میتونه بیاره همه رو با حافظه دیداری اش

با عروسکهاش هم حسابی بازی میکنه و یاد گرفته

شبها هم به من میگه برو تو رختخواب خود بخواب میره تو اتاقش رو تختش خودش تنهایی میخوابه

میگه من شب مواظب یاسم هستم تو نیا ما بچه ها رو بخوابون خودمون بزرگ شدیم

قربونش برم

 

[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 7:35 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
جمله عاشقانه

 

سلان عسلم وای که الان من و بابایی  بهت خندیدیم

 

میگی مامان اجازه میدی برم بالا گفتم به شرطی که  چندتا جمله عاشقانه برام بگی

 

شما : جمله عاشقانه جمله عاشقانه جمله عاشقانه

 

اینم من و بابایی

قهقهه

قهقهه

 

[ چهارشنبه 8 آبان 1392 ] [ 5:11 بعد از ظهر ] [ مامانی و بابایی ] [موضوع : شیرین زبونی هات ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 63 صفحه بعد