شیطونی های نازنین زهرا

چه روز خوب و شادی بود نه ابری بود نه بادی بود صلات ظهر وقت اذون خدای خوب و مهربون هدیه ای داد به من و بابات اون تو بودی حبه نبات

 

 

 

 

وان یکاد

با یه کلیک بریم تو وبلاگ خواهرم یاسمین جون ببینیم چه خبره

وبلاگ یاسمین


[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
یادش بخیر

سلام گل دخترم

چند روز پیش بود داشتم نگاهت میکردم با خودم گفتم این همون نازنین کوچولوی منه مامانی چقدر ماشالله بزرگ شدی چ زود بزرگ شدی عزیزم و خانوم شدی دیگه تو بغل مامانی جا نمیشی از بس ب قول خودت دراز شدی یه وقتهایی تو خیابون بهم میگی مامانی تا یاسم نیست منو بغل کن قربونت برم ک دیگه زور مامانی به بغل کردنت نمیرسه بعد بغلت میکنم تا ده به اینگلیسی میشموری و میگی بسه الان مرده میشی من بزرگ شدم بزارم پایین

تا چشم بهم زدم چهارسالت هم تموم شد

پنج سال پیش این روزها چقدرررررررر منتظر دیدنت بودم همش فکر میکردم چ شکلی هستی چجوریه مامان شدن چی میشه چی نمیشه و چ روزهایییییییی بود سخت و کشدار

عزیزم عسهای نی نی هات رو میدیدم چقدر اولش زشت بودی عزیزم خندونک

نازی

اولش خیلی توپولی بودی اما چنتا واکسن ک زدی و سوراخ سوراخ شدی بادت تموم شد و لاغر شدی

نازی

نازی

 

نازی

 

نازی

 

باورت میشه لباسهای سایز صفر همه برات بزرگ بودن من و بابایی همش منتظر بودیم لباس جدیدات اندازت بشن ولی تا سه ماهگی بزور سایز یک اندازت شد موش موشی کوچولو

نازی

نازی

نازی

نازی

یادش بخیر به بابایی میگم یاسمین الان هم سن اون وقتهای شماست ک قرار بود خاهر دار بشی همه به چشم نی نی کوچولو نگاش میکنیم اما اون موقع ک قرار بود یاسی بیاد ما فکر میکردیم چقدر تو بزرگ شدی و میخواستیم ازت ک همه چی رو درک کنی عزیزم ببخش ما رو ک توقع زیاد تر از سنت داشتیم ازت البته تو خیلی عاقل بودی  نسبت به تمام نی نی های اطرافمون خیلی خیلی رفتارت متفاوت بود از حرف زدنت تا رفتارت تو دو سالگی ات قابل مقایسه با بقیه نیست

خب دوست داشتم ب مناسبت تولدت این پست رو خاطرات این چند سال رو برات مرور کنم اما آجی بیدار شد بقیش رو بعد دوباره مینویسم برات گل مامان

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 10:09 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای نازنین زهرا

نازی

 

نازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازی

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 9:31 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
این روزها...

سلام دختر گلم      

عزیز دل مامان  انقدر شیرین زبون شدی ک نگو شیرین زبون تر یعنی و مظلووووم خیلی مظلوم و مهربونی عزیز دلم الان ک دارم برات مینویسم پیش عمه ای دلم برات تنگ شد نفس مامان ترم یک زبانت تموم شد و خیلی خیلی عالی بودی رنگها رو یاد گرفتی حرکت ها اعداد تا پنج ک شما تا ده رو خودت میگی سلام و احوال پرسی و خداحافظی وسایل نقلیه و چنتا خوراکی عالی بودی ماشالله و همین طور شعر Apple رو نفس مامان قربونت برم ک اینقدر باهوشی از همه همکلاسیات کوچیک تری اما عالی بودی مرسی ازت مامانی آفرین از دوشنبه ترم جدیدت شروع میشه

 

خب چنتا شیرین زبونیات  دیشب بابا بعد ده تا قصه میگه نازنین دیگه برات قصه نمیگم تا بخوابی کلی التماس کردی این دیگه اخریه و م میخوابم بعدش بابا شروع کرد برات قصه بگه باز یهو میگی مامان ببین بابا رو دعوا کن دروغ گفت ببین گفت برام قصه نمیگه ولی باز گفت بیچاره بابا قیافش دیدنی بود                                                        طبق معمول وقتی میخای قربون صدقه اجی بری از من و جون من مایه میزاری میگه مامانش بمیره براش مامان فدات بشه  الهی فدای جفتتون ک اینقدر نمکید                                             بابا داره رانندگی یادم میده چندبار بد ترمز کردم چند شب پیش برگشتی میگی بابا نزار مامان رانندگی کنه بلد نیست ترمز کنه بعد ب من میگی ببین مامان ب جون خودت اگر رانندگی کنی دست و پات بشکنه نمیام بیمارستان ببینمت بعله اینم از دلسوزیت فدات شم     و عزیزم فدات بشه مامان انقدر مهربونی و دلسوز ک خدا میدونه عزیز مامان یه بار بابایی داشت بهم میگفت فشارش رفته بالا  از او اون روز تا الان هر بار بابا کاری میکنه یا چیزی میخوره میگی بابا فشارت نره بالا بابایی اینو نخور برا فشارت بده مامان فدای مهربونیت   مامانی با گوشیم پست بعدی برات عکس میزارم چند روز پیش خواستم عکس بزارم کامپیوتر گوشیمو نشناخت از دیشبم تصمیم گرفتم باز دوربینو در بیارم و مثل قبل از لحظه هاتون عکس بگیرم خیلی دوست دارم گل دخترم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 0:00 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
کلاس زبان

سلام دختر گلم

بازم دیر اومدم برات بنویسم

اول از همه اینکه بالاخره همت کردم و ثبت نامت کردم کلاس زبان

قربونت برم با چه ذوق و شوقی رفتی

اول خوب بود با بچه ها نشسته بودی و برام حرف میزدی بعد که مربی ات اومد و من اومدم بیرون از کلاس شروع کردی گریه کردن عزیزم قربون اشکات برم بعد اومدم توی کلاست پیشت با خودم گفتم چون تقریبا یکسال از همه کوچیکتری نمیشینی تو کلاس و ناراحت شدم بعد مربی تون شروع کرد صحبت کردن باهاتون به قول خانمتون نه به گریه اول کلاست نه به بعدش هیچ کسی جواب سوالای مربی رو نمیداد جز شما شعر هم که میخوند همه سایلنت بودن فقط شما  باهاش میخوندی عزیزم  که خانمتون چند بار گفت بچه ها مثل نازنین زهرا جواب بدین و کلی منم کیف کردم

هربارم میریم آخر کلاس خانمت کلی ازت تعریف میکنه و میگه که شما خودت بلد بودی درس اون روز رو

تازه خودشیرین هم هستی کلاس که تموم میشه همه میرن بیرون یا نشستن سرجاشون تا مادرشون بیاد من هربار اومدم شما چسبیده بودی به خانمتون و داشتی براش بلبل زبونی میکردی کیفتم میدی خانمتون برام جمع کنه وسایلت رو

عزیزم ک واقعا شیرینی

یه چیز خنده دار

روز اول استرس گرفته بودی تند تند دستشویی میرفتی شما که میومدی بری دستشویی بچه های دیگم یادشون میافتاد خخخخخخ همه باهم میرفتین و میامدین کلاس تعطیل میشد

 

بیرون هم که میریم تا کسی میگه اسمت چیه میگی نازنین زهرام کلاس زبانم میرم

قربونت بشم نفسم عکس هم بعد برات میزارم الان کابل دوربین پیشم نیست عزیزم

[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 10:08 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
دخملیا

سلام عسلم

دختر گلم این چند روز حسابی مشغول شما دوتا بودم یه وقتایی واقعا کم میارم در مقابلتون

یکم هرد مریض بودین و بابا هم شبا نبود خیلی بهونه میگرفتین منم هر کار میکردم گریه تو مخصوصا بند نمیومد منم آهنگ هایی که باباجون براتون دانلود کرده بود رو میزاشتم با تبلتت و شما هم میگفتی با هر آهنگ یه بازی کنیم

دو سه تا شعرها رو هم حفظ کردی

مثلا با شعر آقا خرگوشه گرگم به هوا میکردیم و کلی کیف میکردی البته تمام مدت رو تخت ات بودی و پایین یا به قول خودت پایون نمیومدی نخورمت

دیروزم خیلی بهونه بیرون رفتن رو میگرفتی اونم ساعت دو ظهر توی اوج گرما منم یهویی جو گرفتم و وسایل بادی اتون رو بعد دو سه سال رو کردم و شکر خدا چن ساعتی مشغول شدین باباجونم بنده خدا همه رو با نفسش باد کرد من یه اسکوتر رو باد کردم از حال رفتم دادم بهت استخرت و صندلیت رو بدی باباجون با تلمبه ماشینش باد کنه که دیدم همه رو خودش باد کرده بود دمت گرم باباجون آرام

 

دخملی ها

 

دخملیا

 

دخملیا

 

شب هم جفتتون برای مامانی ظرف شستین البته اشپزخونه رو هم باش شستینکچل

 

دخملیا

 

دخملیا

 

دخملیا

[ يکشنبه 11 خرداد 1393 ] [ 11:06 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
سوتی

سلام عسلم اول  دو سه تا سوتی هاتو بگم و برم سراغ بقیه نوشتنیا

اول اینکه چند روز پیش داشتم موهاتو برس میکشیدم بریم تولد سید حسن برگشتی میگی مامان بس کن گفتم اگر میخواهی خوشگل بشی باید تحمل کنی برگشتی میگی : من هیچ همیتی !!! به تو و کارات نمیدم مامان خخخخ میگم چی میگی همیت بتو همیییییت نمیدم قه قههبعله به من اهمیت نمیدی اونم به لهجه خودت فسقلی

چند روز پیش رفتیم برا سید حسن کادو بخریم توراه برگشت کلی بهت گفتم به کسی نگی کادو چی گرفتیم تا همه سورپریز بشن بعد که اومدیم میگی برم بالا رفتی و بعد چند دیقه اومدی میگی مامان جون و باباجون و عمه رو سورپریز کردم

سوتی دیگت که دیگه بهش عادت کردیم هر کارت میکنیم به تبلت میگی لب تاب هی میگی لب تابمو بده باش درسامو بخونم

 

به آجی و سید حسن میگی داداش

به فسنجون میگی سه فنجون

چنتا دیگم بود حالا یادم رفت تا اومدم پا کامپیوتر شب بابا اومد میپرسم برات مینویسم

 

دیگه اینکه حسابی با الهه دختر همکار بابایی دوست شدی و همش تو خونه راه میری و با گوشی ات با الهه تلفنی صحبت میکنی

همش میگی بریم پردیسان همسایه الهه بشیم

 

دختر گلم زبان هاتم که میخونی و هر دفعه کلی چیزای جدید یاد میگیری

فعلا جفتتون اومدین سراغم بعد برات مینویسم

 

 

دیروز تا کامپیوتر و خاموش کردم سوتی هات یادم اومد حالا باز که اومدم یادم رفتن بی حوصلهعمه سعیده جاش خالی بشینه یه ساعت بهم بخنده خخخخخ عمه خانم اینجا از فتنت خبری نیست جیگر خندونک

خب یکی یادم اومد چند روز پیش میگی مامان میگ بعله میگی برام یه بوقلمون میخری

من گفتم برای چی مامان به چه کاریت میاد آخه

برگشتی با معصومیت تو چشام نگاه کردی و گفتی : برا آبرنگم بوقلمون خودش خراب شده قه قههقه قههقه قهه

الهی نفسم فدات بشم عزیزممممممم با اون شیرین زبونیات

[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 3:56 بعد از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
بابایی عزیزمون روزت مبارک

بابایی عاشقتم

کودکی، دخترکی موقع خواب ، سخت پاپیچ پدر بود و از او میپرسید:

زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت:

زندگی یعنی عشق....

دخترک با سر پرشوری گفت:

عشق را معنی کن؟؟!!!!

پدرش داد جواب: بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت:

پدرم... عشق اگر بوسه بُود

بوسه هایم همه تقدیم تو باد....!

 

بابایی خودت میدونی چقد دوست داریم  روزت مبارک عزیزم

بابایی عاشقتیم

 

آقاجونم که میدونم هراز چندگاهی به وب دخترام سر میزنه روز شما هم مبارک

 

تبریک

 

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 3:27 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : تبریکات] [ ]
بابایی دوست دارم

کودکی، دخترکی موقع خواب ،

سخت پاپیچ پدر بود

و از او میپرسید: زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت: زندگی یعنی عشق....

دخترک با سر پرشوری گفت: عشق را معنی کن؟؟!!!!

پدرش داد جواب: بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده برآورد ز شوق گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت: پدرم... عشق اگر بوسه بُود بوسه هایم همه تقدیم تو باد....!

 

بابایی دوست دارم

 

 

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 3:15 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : حرف های خودمونی ] [ ]
دخترک گلم چکارا میکنی عزیزم

سلام عسل مامان

خانم شدی هزار ماشالله برای خودت نازنی یعنی یه جمله بگم و تموم :عاشقتم خانم کوچولوی من محبت

 

عزیزم حس مسولیتت در مقابل آجی واقعا بیسته گل من همیشه حواست بهش هست شده بارها از بازی ات زدی برا مراقبت از آجی فذات بشم گل من

 

دیگه بگم برات قربون قدت برم دیگه ماشالله قدت بلند شده اکثر کارهایی ک قبلا به من میگفتی برات انجام بدم خودت انجام میدی نفسم

 

عزیزم زباناتم که عالیه و خوب پیش میری بابایی هم هدیه اینکه توی یک ماه هفتاد و پنج کلمه و تقریبا ده تا جمله کوتاه یاد گرفتی برات تبلت خرید و شما هم با تبلتت دیگه مشغول آموزش زبان و شعر و ریاضی شدی و هر از چندگاهی بازی اکثرا بازیهای آموزشی شو دوست داری قربونت بشم مبارکت باشه

 

چنتا هم شیرین زبونیات

به تمساح به جا علیگتور می گی علی گدا

همش میگی مامان باید به پایین پا بگیم لگ به تمام پا بگیم فوت انگلیسیا اشتباه میگن

وای امروز بردمت شیرین عسل خوراکی بخری هی با لبهجه غلیظ میگی من هلووووو میخام نکتار هلوووووو زیر ه کسره میزاشتی با لهجه آمریکایی میگفتی ک مثلا داری انگلیسی اش رو میگی مردم از خنده

 

دیروز ک میخاستیم خونه دوستم بریم از بس پرسیدم مسیر رو و دنبال تاکسی هاش بودم شما یاد گرفتی بعد ک آقاها گفتن تاکسی نداره و اتوبوس فقط هست شروع کردی هی میگی مامان شهرک بوکس فقط اتوبوس میره خخخ یعنی فن خنده بود به شهرک قدس میگفتی بکس 

 

رفتیم خونه خاله مرضیه کلی دوستاش بودن و با کلی نی نی شضماهم سرسیع باشون دوست شدی و مشغول بازی شدی بعد چند دقیقه اومدی میگی مامان اسمایل گرل یعنی چی گفتم یعنی دختر خندان رفتی باز اومدی میگی نه یعنی چی وای ده بار رفتی و اومدی آخرش گفتم به دوستت ک پرسیده بگو بیاد ببینم چیه جریان دخمل کوچوله که اومد گفت من گفتم علم غیب داری به نازنین اونم اومده معنی اش رو بپرسه خخخ اسمایل گرل کجا و علم غیب کجا یاد جوک عمه عطار و ائمه اطهار افتادم

 

وروجک

 

 

 

وروجک

 

 

 

وروجک

 

 

 

وروجک

 

روز جمعه بابایی تهران بود عصر حسابی حوصلمون سر رفت یاسمینم خواب بود ما هم بیکار نشستیم  دوتایی باهم باقلا و هویج آماده کردیم و گذاشتیم تو فریزر

شما دیگه هویج رو نتونستی پوست کنی برام پرتغال بجاش پوست کندی عزیزم

وروجک

 

وروجک

 

وروجک

 

 

 

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 3:12 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
نازنین و شیطونی های جدیدش

سلام دختر گل من

تند تند باید بنویسم کلی کار دارم ولی حس وبلاگ نوشتن هم عجیب دارم

خب از شیرین زبونیت بگم اول فسقلی

دیروز اومدی پیشم یکو نگام کردی بعدش برگشتی میگی مامان میگم جونم میگی مامان چقد هوا دونفرسعینک من اولش تعجبو بعدش وقت تماممن و شاخ های روی سرمهنوز نمیدونیم هوای دونفره یعنی چی اون وقت تو فسقلی ...ابرو

 

دیشب یه کارت دستت گرفتی اومدی میگی مامان یه خبر بابا الان ب این موبایلم واتس آپ داد که موافقه شب بریم پارک دیشبی  منم که اولش اینطوری  تعجب بعدش خنده

 

زبانتم ک خیلی خوب داری پیش میری کلی کلمه جدید یاد گرفتی و هر لحظه سوال میکنی فلان چیز معادل اینگلیسی اش چی میشه خیلی خوشحالم علاقه و استعدادش رو داری من خودم عاشق زبانم ولی نمیخام تو بخاطر علاقه من دنبال چیزی بری دوست دارم چیزی ک خودت میخواهی رو براش تلاش کنی ولی شکر خدا زبان رو دوس داری زیاد کتاب اولت رو تقریبا تموم کردیم و نصف کتاب بن بن بن رو هم یاد گرفتی شکر خدا

هرجا هم که بری کیفت رو با زبان ها میبری و دوست داری همه جا همراهت باشن

دخملی من

اشکال هندسی رو هم دو سالت بود اکثرشو یادت داده بودم ولی بعد که آبجی اومد نشد باهات دوباره کار کنم چند روزه با هم اونارو هم فارسی و انگلیسی اش رو تفریحی کار میکنیم ک خسته نشی

الانم نشستی کنارم داری پازل بازی میکنی و شعر موش کوچولو رو میخونی خخخخخخخخ الان برگشتی میگی لطفا میتونم بالای پشت بوم تشریف ببرم میگم چی بگم میگی بگو بله فدات شم از خود راضی

الان تشریف بردی فسقلی چند روز پیش یاسمین گریه میکرد میگی مامان چندبار قربونش برو براش بمیر ایشالله خوب میشه چشم

چند روز پیش رفتیم بیرون اینم باج دخملیا برا برگشت ب خونه

 

 

دخملی من

دخملی من

چند روز قبل رفتیم بازار و حرم سر راه گیر داده بودید عینک بخرم براتون بعد توی هوای ابری عینک زده بودید و راه میرفتید یاسمین موش بخورتش ک عینکه رو چقد جدی زده بود اون وقت تو برگشتی میگی مامان چند بار بگم منو بدون بابایی تو تاریکی نبر بیرون قهقههوسط خیابون مردم از خنده ساعت 6 اونم تو بهار خنده

دخملی من

دخملی من

تو خونم با عینکت راه میری و اومدی میگی مامان پاشو بیا ازم عکس بگیر اینم ژستات

دخملی من

دخملی من

دخملی من

دخملی من

دخملی من

دخملی من

دخملی من

چند روزه حس خیاطی دارم روز اول ک شروع کردم خیاطی کنم برا خودم پارچم رو برش زدم و داشتم کارای لباسم رو میکردم یهویی گفتای مامان مرسی داری برام لباس میدوزی منم دیگه هر کار کردم دستم به دوختن لباس خودم نرفت ساعت نه شب پاشدم برا شما دوتا فسقلی دوتا پیرهن بهاری دوختم و یک ساعته تموم شد که بقولت قبل اومدن بابایی باشه بابا بیاد ببینت کیف کنه شیرین زبون من

دخملی من

دخملی من

 

[ پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 ] [ 3:39 بعد از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 64 صفحه بعد