شیطونی های نازنین زهرا

چه روز خوب و شادی بود نه ابری بود نه بادی بود صلات ظهر وقت اذون خدای خوب و مهربون هدیه ای داد به من و بابات اون تو بودی حبه نبات

 

 

 

 

وان یکاد

با یه کلیک بریم تو وبلاگ خواهرم یاسمین جون ببینیم چه خبره

وبلاگ یاسمین


[ دوشنبه 27 خرداد 1392 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
مرسی دوست مجازی عزیز

این هدیه از طرف دوست عزیزمون سجاد کوچولوس هر چند با تاخیر اما ارزش اش برام خیلیه و میزارمش تو وبت

مرسیییییی دوست وبلاگی عزیز

اینم لینک وب سجاد عزیز

http://sajjad-90.blogfa.com/

 

مرسی دوست عزیز

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 2:42 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : گالری عکسهات] [ ]
این روزهای نازنین زهرا

سلام پرنسس ام

نازنین خیلی دوست دارم مامان گلی نمیدونم خیلییییییی رو چجور بنویسم ک بعدها ک بزرگ شدی اندازه خیلی دوست داشتنم رو بدونی فقط بدون نمیدونم  از خیلیییییی بیشتر چه مقیاس و اندازه ایه ک بگم دوست دارم

 

دختر مهربونم چقدر زود داری بزرگ میشی

نازنین نمیدونم تو پاداش کدوم کار خوبمی خوشحالم دارمت

مهربون و با ادب و باهوش و زیبا و حرف گوش کن و شیرین زبون و... هر چی خصلت خوبه جمع شده توی وجودت

دلم تنگت شد قبل خوابت  اومدی بزور آدامس جویده شدت رو گذاشتی توی دهنم مسواک زدی و گفتی موش میره تو دندونم ولی ادامسم هنوز خوشمزس بیا تو بخور بعدم به عروسکات با شیشه شیر دادی و کنارشون خوابیدی مثل یه فرشته

 

دختر گلی من این روزها همچنان کلاس زبان میره و کلی چیز یاد گرفته و چنتا دوست خوب پیدا کرده شکر خدا علاقه زیادی داری و خوب یاد میگیری دو سه تام شعر انگلیسی حفظ کردی و تو روز بام میخونی و به تلفظ من ایراد میگیری شیرین زبونم

 

عین مامان جونت حرف میزنی حرف خودت رو میزنی ولی با قربون صدقه و الفاظ مامان بزرگی آدمو گول میزنی

هر جاهم میری یه زنبیل عروسک میکشی دنبالت و مامان بازی میکنی باشون

و خیلیییی مسولیت پذیر و دلسوزی در قبال یاسمین اعتراف میکنم بیشتر از من حواست بهشه

همشم این شیطون بلا فضولی میکنه و نمیزاره بازی کنی ولی تو مهربون میشینی گریه میکنی بعدم ک موشموشک میاد بهت میگه نادنین دوسیت دالم عسیسمممم و بوست میکنه بهم میگی مامان خب بچس عیبی نداره و باش بازی میکنی فدای مهربونیت بشم

بازی دیگه که خیلی دوست داری مداد بازیه به قول خودت مداد دخترونه هاتو جدا گذاشتی بنفش و صورتی و قرمز ها رو و همش کف خونه ان و باشون بازی میکنی عزیزم و من حرص میخورم ک خطرناکن

 

 

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 2:36 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
چند تا عکس از تولد عزیزترینم

سلام گل مامان

مامان بدی شدم دیر به دیر میام وبت

اول عکسات رو بزارم بعد برات از لحظه های شیرین با تو بودن میگم عزیزترینام

 

گل مامان

 

گل مامان

 

گل مامان

گل مامان

 

گل مامان

[ پنجشنبه 1 آبان 1393 ] [ 2:09 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : گالری عکسهات] [ ]
یادش بخیر

سلام گل دخترم

چند روز پیش بود داشتم نگاهت میکردم با خودم گفتم این همون نازنین کوچولوی منه مامانی چقدر ماشالله بزرگ شدی چ زود بزرگ شدی عزیزم و خانوم شدی دیگه تو بغل مامانی جا نمیشی از بس ب قول خودت دراز شدی یه وقتهایی تو خیابون بهم میگی مامانی تا یاسم نیست منو بغل کن قربونت برم ک دیگه زور مامانی به بغل کردنت نمیرسه بعد بغلت میکنم تا ده به اینگلیسی میشموری و میگی بسه الان مرده میشی من بزرگ شدم بزارم پایین

تا چشم بهم زدم چهارسالت هم تموم شد

پنج سال پیش این روزها چقدرررررررر منتظر دیدنت بودم همش فکر میکردم چ شکلی هستی چجوریه مامان شدن چی میشه چی نمیشه و چ روزهایییییییی بود سخت و کشدار

عزیزم عسهای نی نی هات رو میدیدم چقدر اولش زشت بودی عزیزم خندونک

نازی

اولش خیلی توپولی بودی اما چنتا واکسن ک زدی و سوراخ سوراخ شدی بادت تموم شد و لاغر شدی

نازی

نازی

 

نازی

 

نازی

 

باورت میشه لباسهای سایز صفر همه برات بزرگ بودن من و بابایی همش منتظر بودیم لباس جدیدات اندازت بشن ولی تا سه ماهگی بزور سایز یک اندازت شد موش موشی کوچولو

نازی

نازی

نازی

نازی

یادش بخیر به بابایی میگم یاسمین الان هم سن اون وقتهای شماست ک قرار بود خاهر دار بشی همه به چشم نی نی کوچولو نگاش میکنیم اما اون موقع ک قرار بود یاسی بیاد ما فکر میکردیم چقدر تو بزرگ شدی و میخواستیم ازت ک همه چی رو درک کنی عزیزم ببخش ما رو ک توقع زیاد تر از سنت داشتیم ازت البته تو خیلی عاقل بودی  نسبت به تمام نی نی های اطرافمون خیلی خیلی رفتارت متفاوت بود از حرف زدنت تا رفتارت تو دو سالگی ات قابل مقایسه با بقیه نیست

خب دوست داشتم ب مناسبت تولدت این پست رو خاطرات این چند سال رو برات مرور کنم اما آجی بیدار شد بقیش رو بعد دوباره مینویسم برات گل مامان

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 10:09 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
عکسهای نازنین زهرا

نازی

 

نازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازینازی

[ چهارشنبه 5 شهريور 1393 ] [ 9:31 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
این روزها...

سلام دختر گلم      

عزیز دل مامان  انقدر شیرین زبون شدی ک نگو شیرین زبون تر یعنی و مظلووووم خیلی مظلوم و مهربونی عزیز دلم الان ک دارم برات مینویسم پیش عمه ای دلم برات تنگ شد نفس مامان ترم یک زبانت تموم شد و خیلی خیلی عالی بودی رنگها رو یاد گرفتی حرکت ها اعداد تا پنج ک شما تا ده رو خودت میگی سلام و احوال پرسی و خداحافظی وسایل نقلیه و چنتا خوراکی عالی بودی ماشالله و همین طور شعر Apple رو نفس مامان قربونت برم ک اینقدر باهوشی از همه همکلاسیات کوچیک تری اما عالی بودی مرسی ازت مامانی آفرین از دوشنبه ترم جدیدت شروع میشه

 

خب چنتا شیرین زبونیات  دیشب بابا بعد ده تا قصه میگه نازنین دیگه برات قصه نمیگم تا بخوابی کلی التماس کردی این دیگه اخریه و م میخوابم بعدش بابا شروع کرد برات قصه بگه باز یهو میگی مامان ببین بابا رو دعوا کن دروغ گفت ببین گفت برام قصه نمیگه ولی باز گفت بیچاره بابا قیافش دیدنی بود                                                        طبق معمول وقتی میخای قربون صدقه اجی بری از من و جون من مایه میزاری میگه مامانش بمیره براش مامان فدات بشه  الهی فدای جفتتون ک اینقدر نمکید                                             بابا داره رانندگی یادم میده چندبار بد ترمز کردم چند شب پیش برگشتی میگی بابا نزار مامان رانندگی کنه بلد نیست ترمز کنه بعد ب من میگی ببین مامان ب جون خودت اگر رانندگی کنی دست و پات بشکنه نمیام بیمارستان ببینمت بعله اینم از دلسوزیت فدات شم     و عزیزم فدات بشه مامان انقدر مهربونی و دلسوز ک خدا میدونه عزیز مامان یه بار بابایی داشت بهم میگفت فشارش رفته بالا  از او اون روز تا الان هر بار بابا کاری میکنه یا چیزی میخوره میگی بابا فشارت نره بالا بابایی اینو نخور برا فشارت بده مامان فدای مهربونیت   مامانی با گوشیم پست بعدی برات عکس میزارم چند روز پیش خواستم عکس بزارم کامپیوتر گوشیمو نشناخت از دیشبم تصمیم گرفتم باز دوربینو در بیارم و مثل قبل از لحظه هاتون عکس بگیرم خیلی دوست دارم گل دخترم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 0:00 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
کلاس زبان

سلام دختر گلم

بازم دیر اومدم برات بنویسم

اول از همه اینکه بالاخره همت کردم و ثبت نامت کردم کلاس زبان

قربونت برم با چه ذوق و شوقی رفتی

اول خوب بود با بچه ها نشسته بودی و برام حرف میزدی بعد که مربی ات اومد و من اومدم بیرون از کلاس شروع کردی گریه کردن عزیزم قربون اشکات برم بعد اومدم توی کلاست پیشت با خودم گفتم چون تقریبا یکسال از همه کوچیکتری نمیشینی تو کلاس و ناراحت شدم بعد مربی تون شروع کرد صحبت کردن باهاتون به قول خانمتون نه به گریه اول کلاست نه به بعدش هیچ کسی جواب سوالای مربی رو نمیداد جز شما شعر هم که میخوند همه سایلنت بودن فقط شما  باهاش میخوندی عزیزم  که خانمتون چند بار گفت بچه ها مثل نازنین زهرا جواب بدین و کلی منم کیف کردم

هربارم میریم آخر کلاس خانمت کلی ازت تعریف میکنه و میگه که شما خودت بلد بودی درس اون روز رو

تازه خودشیرین هم هستی کلاس که تموم میشه همه میرن بیرون یا نشستن سرجاشون تا مادرشون بیاد من هربار اومدم شما چسبیده بودی به خانمتون و داشتی براش بلبل زبونی میکردی کیفتم میدی خانمتون برام جمع کنه وسایلت رو

عزیزم ک واقعا شیرینی

یه چیز خنده دار

روز اول استرس گرفته بودی تند تند دستشویی میرفتی شما که میومدی بری دستشویی بچه های دیگم یادشون میافتاد خخخخخخ همه باهم میرفتین و میامدین کلاس تعطیل میشد

 

بیرون هم که میریم تا کسی میگه اسمت چیه میگی نازنین زهرام کلاس زبانم میرم

قربونت بشم نفسم عکس هم بعد برات میزارم الان کابل دوربین پیشم نیست عزیزم

[ شنبه 31 خرداد 1393 ] [ 10:08 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : ] [ ]
دخملیا

سلام عسلم

دختر گلم این چند روز حسابی مشغول شما دوتا بودم یه وقتایی واقعا کم میارم در مقابلتون

یکم هرد مریض بودین و بابا هم شبا نبود خیلی بهونه میگرفتین منم هر کار میکردم گریه تو مخصوصا بند نمیومد منم آهنگ هایی که باباجون براتون دانلود کرده بود رو میزاشتم با تبلتت و شما هم میگفتی با هر آهنگ یه بازی کنیم

دو سه تا شعرها رو هم حفظ کردی

مثلا با شعر آقا خرگوشه گرگم به هوا میکردیم و کلی کیف میکردی البته تمام مدت رو تخت ات بودی و پایین یا به قول خودت پایون نمیومدی نخورمت

دیروزم خیلی بهونه بیرون رفتن رو میگرفتی اونم ساعت دو ظهر توی اوج گرما منم یهویی جو گرفتم و وسایل بادی اتون رو بعد دو سه سال رو کردم و شکر خدا چن ساعتی مشغول شدین باباجونم بنده خدا همه رو با نفسش باد کرد من یه اسکوتر رو باد کردم از حال رفتم دادم بهت استخرت و صندلیت رو بدی باباجون با تلمبه ماشینش باد کنه که دیدم همه رو خودش باد کرده بود دمت گرم باباجون آرام

 

دخملی ها

 

دخملیا

 

دخملیا

 

شب هم جفتتون برای مامانی ظرف شستین البته اشپزخونه رو هم باش شستینکچل

 

دخملیا

 

دخملیا

 

دخملیا

[ يکشنبه 11 خرداد 1393 ] [ 11:06 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
سوتی

سلام عسلم اول  دو سه تا سوتی هاتو بگم و برم سراغ بقیه نوشتنیا

اول اینکه چند روز پیش داشتم موهاتو برس میکشیدم بریم تولد سید حسن برگشتی میگی مامان بس کن گفتم اگر میخواهی خوشگل بشی باید تحمل کنی برگشتی میگی : من هیچ همیتی !!! به تو و کارات نمیدم مامان خخخخ میگم چی میگی همیت بتو همیییییت نمیدم قه قههبعله به من اهمیت نمیدی اونم به لهجه خودت فسقلی

چند روز پیش رفتیم برا سید حسن کادو بخریم توراه برگشت کلی بهت گفتم به کسی نگی کادو چی گرفتیم تا همه سورپریز بشن بعد که اومدیم میگی برم بالا رفتی و بعد چند دیقه اومدی میگی مامان جون و باباجون و عمه رو سورپریز کردم

سوتی دیگت که دیگه بهش عادت کردیم هر کارت میکنیم به تبلت میگی لب تاب هی میگی لب تابمو بده باش درسامو بخونم

 

به آجی و سید حسن میگی داداش

به فسنجون میگی سه فنجون

چنتا دیگم بود حالا یادم رفت تا اومدم پا کامپیوتر شب بابا اومد میپرسم برات مینویسم

 

دیگه اینکه حسابی با الهه دختر همکار بابایی دوست شدی و همش تو خونه راه میری و با گوشی ات با الهه تلفنی صحبت میکنی

همش میگی بریم پردیسان همسایه الهه بشیم

 

دختر گلم زبان هاتم که میخونی و هر دفعه کلی چیزای جدید یاد میگیری

فعلا جفتتون اومدین سراغم بعد برات مینویسم

 

 

دیروز تا کامپیوتر و خاموش کردم سوتی هات یادم اومد حالا باز که اومدم یادم رفتن بی حوصلهعمه سعیده جاش خالی بشینه یه ساعت بهم بخنده خخخخخ عمه خانم اینجا از فتنت خبری نیست جیگر خندونک

خب یکی یادم اومد چند روز پیش میگی مامان میگ بعله میگی برام یه بوقلمون میخری

من گفتم برای چی مامان به چه کاریت میاد آخه

برگشتی با معصومیت تو چشام نگاه کردی و گفتی : برا آبرنگم بوقلمون خودش خراب شده قه قههقه قههقه قهه

الهی نفسم فدات بشم عزیزممممممم با اون شیرین زبونیات

[ جمعه 2 خرداد 1393 ] [ 3:56 بعد از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : خاطرات روزانه] [ ]
بابایی عزیزمون روزت مبارک

بابایی عاشقتم

کودکی، دخترکی موقع خواب ، سخت پاپیچ پدر بود و از او میپرسید:

زندگی چیست؟

پدرش از سر بی صبری گفت:

زندگی یعنی عشق....

دخترک با سر پرشوری گفت:

عشق را معنی کن؟؟!!!!

پدرش داد جواب: بوسه ی گرم تو بر گونه ی من

دخترک خنده برآورد ز شوق

گونه های پدرش را بوسید

زان سپس گفت:

پدرم... عشق اگر بوسه بُود

بوسه هایم همه تقدیم تو باد....!

 

بابایی خودت میدونی چقد دوست داریم  روزت مبارک عزیزم

بابایی عاشقتیم

 

آقاجونم که میدونم هراز چندگاهی به وب دخترام سر میزنه روز شما هم مبارک

 

تبریک

 

[ سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 ] [ 3:27 قبل از ظهر ] [ مامان نازنین زهرا و یاسمین ] [موضوع : تبریکات] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 64 صفحه بعد