نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

Banana

  سلام قنده عسلم خانم خوشگلم الهی برات بمیرم مامانی هنوز کامل سرما خوردگیت خوب نشده دوباره عود کرده قراره فردا صبح ببرمت دکتر عزیزم یه سرفه هایی میکنی که الهی مادرت بمیره تبم داری دیشب تا صبح هم هذیون میگفتی و گریه میکردی الهی مامان زود زود خوب بشی نفسم خیلی میخوامت عزیزم   خوب حالا خبرهای خوب خوب   اول اینکه یاد گرفتی حرف ها رو تکرار کنی مثلا آقاجون با نوت بوکش عکس اسب برات گذاشته بود پشت سر هم میگفتی اسپ اسپ بنده خدا هی برات عکس میذاشت(این هفته ددی شب کار بود بالا یی ها هم نبودند ما رفتیم خونه آقاجون اینا ) دیگه کار هرشبت بود که برات اسپ بذاره ببینی کارتونم که برات میذاشت با تحکم میگفتی دادا ماه یعنی ...
1 اسفند 1390

نازنین زهرا و آمپول زدن

    سلام خانم خانما   مامان دور سرت بگرده عزیزم دیروز با بابایی شما رو بردیم دکتر بابایی مرخصی گرفت و ما ساعت 7 رفتیم منم بابایی رو مجبور کردم با اتوبوس بریم اولش بابایی گفت با تاکسی تلفنی بریم بعد گفتم ببین من با اتوبوس راحتم جلوی در مطبم ایستگاه داره بابایی راحت قبول کرد از عصری میخاستم بگم گفتم الان اخم و تخم میکنه ولی خدا رو شکر قبول کرد بعد رفتیم توی اتوبوس شما خیلی خوب بودی فقط آخراش یکم حوصلت سر رفت توی مطبم خیلی شلوغ نبود دو نفر جلومون بودند و بعد رفتیم تو منشی دکتر به بابا گفته بود ممکنه بستری بشی منم هزار تا صلوات نذر کردم بستری نشی بابایی هم دیشب گفت 500 تا شو میفرسته خلاصه بر عکس دفعه قبل نذاشتی دکت...
1 اسفند 1390

مامان بابا ببل

سلام نازنین زهرا جونم الان لالایی و ساعت چهار چهارو نیم باید بریم آمپول بزنیم دیروز دو فنری با هم رفتیم کلی هم خوش گذشت زودی آمپولت رو زدم بعد با هم رفتیم چندتا مغازه لباس فروشی و یکی دو تا پاساژ رو دید زدیم تو یکی هم از این فیلهای به قول خودت تاب تاب عباسی بود سوارت کردم میخواستم بیشتر بیرون باشیم ولی باد زیادی میوزید منم ترسیدم سرما خوردگیت بدتر بشه برای همین اومدیم خونه سوپ خوردی و یکم با هم توی اتاقت بازی کردیم منم شام اسنک مرغ درست کردم شما هم هی میومدی میگفتی نان بعد بهت میدادم لهشون میکردی رو فرش و منم باید میاومدم نپتون میکشیدم خلاصه شبم ددی اومد و شام خوردیم شما هم حدودهای یک خوابیدی صبحم 5 بیدار شدی شربت ات رو دادم خوردی تا یک ربع ...
1 اسفند 1390

تبریک به دایی بابایی

امشب عقد دایی بابا سعید هست بالاخره دایی دم به تله داد   ما هم به خاطر اینکه ددی مرخصی نداره نتونستیم بریم دزفول عقد دایی ولی از همین جا بهش تبریک میگیم میدونم که به وب نازی سر میزنی البته اگه الان فرصتی برات بمونه     دایی جان مبارک باشه به پای هم پیر بشین     راستی دایی خوب رفتی قاطی مرغا ها البته این عکس خروسه ولی خوب همینم حالتو میگیره مگه نه ؟     ...
30 بهمن 1390

تبریک به خاله مرضون

    خاله مرضیه جون جشن تکلیفت مبارک     امروز خاله مرضون جلوی بابایی چادر سر میکرد چون توی مدرسه براشون جشن تکلیف گرفتن ولی هنوز سه ماه دیگه مونده به تکلیف برسه هی یادش میرفت چادرش رو برمیداشت ما هم کلی بهش خندیدیم خاله مرضیه جون مبارکت باشه انشالله بنده خوبی برای خدا باشی و بتونی اعمالت رو کامل انجام بدی ...
29 بهمن 1390