نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

یه روز پر از ددر

سلام دختر خوبم   امروز جمعس خودمم تعجب کردم سحر خیز شدم میخواستم کلی کار کنم ولی نیرویی عجیب و شیطانی منو به سمت کامپیوتر کشوندو همه کارام موند ولی عیبی نداره برای تو مینویسم عشق مامانی   دیروز حسابی اذیتت کردم هم صبح هم بعد از ظهر رفتیم خردید صبح با خاله فاطمه رفتیم برای نی نی هامون خردید کردیم منم برای شما خرید کردم ولی نمیگم چی که تا عید بپوشی بعد همه ببینند آخه فامیل جونامون که میان سایتت براشون تکراری میشه ولی خوب با اینکه دو دست لباس برات خریدم هنوز خریدت کامل نشده ولی دیگ اصلش رو خردیم ولی شما چه کار که نکردی اول که از خونه اومدیم بیرون مامانت بمیره هی میگفتی ماما آمپول نه ( به پات اشاره میکردی ) منم گفتم نه مامانی آ...
12 اسفند 1390

واکسن یک سال و نیمگی نازنین زهرا خانم

سلام عسل مامان الهی فدات بشم گلم امروز از ساعت ده و سی دقیقه تا 12 گریه کردی ولی دیگه تموم شد انشالله تا 6 سالگی ات   امروز صبح بیدار شدیم صبحونه برات املت درست کردم خوردی یکمش رو بعد آماده شدیم بریم بهداشت خدا خیرشون بده از دم گوشمون برداشتند بردنش ناکجا آباد اول پیاده رفتیم تا فلکه  یه مقدارش رو با تاکسی رفتیم بعد پیاده رفتیم شما هم بغلم بودی که زودتر برسیم خلاصه رسیدیم چقدرم شلوغ بود از در که رفتیم تو فهمیدی مطب دکتره کلی گریه کردی دیگه شروع شد همین جور یک سره گریه میکری یکم بهت شیر دادم باهات حرف میزدم گوشی ام رو بهت دادم ولی ساکت نشدی میدونی از بس توی ایران همه چیز بینظمه به نظرم یکی باید اونایی که برای کنترل اومدن ...
10 اسفند 1390

شیرین زبونی های این روزهای نانازی

  همیشه ژستت موقع نه گفتن این جوریه   مامانی : نازنین زهرا میخواهی موهاتو شونه کنم بعد بابایی برات آب پرتغال بخره نازنین زهرا :نه آب پرتغال   نازنین زهرا : آقاده اخام ( کارتون میخوام ) بابایی :نازنین زهرا اگر برات آقاده بذارم میخوابی ؟ نازنین زهرا :نه   مامانی :  دختر خوبی میشی جیشت رو عوض کنم بعد بهت به به بدم نازنین زهرا :نه       مامانی تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگر میخوای بندازی پیش کی بندازی ؟   نازنین زهرا : آب بتغا    ام   تا دیروز میگفتی بابا حالا دیگه ...     ...
7 اسفند 1390

نازی به روایت تصاویر

    چند هفته پیش بابایی برای مامانی یک شلوار لی خرید که شما هم چون دختر خوبی بودی گذاشتی مامانی لباسش رو پرو کنه بابا برات یدونه جارو برقی خرید ( هرچند دوبار انگشتت گیر کرد توی آینه اتاق پرو )       دخترم در حال پوست کردن و خوردن بانانا     قبول باشه مامانی     اون هفته که دور از جون حالات سرما خورده بودی میشستی روی اپن دارو بخوری یا بازی میکردی تا مامانی ظرفهاشو بشوره یا غذا بپزه یهو رومو برگردوندم و این صحنه رو دیدم     حالا تو بگو من از دلم اومد این قیافه ی شیطون بلای نانازی رو دعوا کنم ؟    ...
7 اسفند 1390

این روزها ...

نازنینم سلام گلم سرما خوردگیت شکر خدا خیلی بهتر شده ولی خودم یکم سرما خوردم که منم دارم بهتر میشم گلم خدا رو شکر که خوب شدی   این روزها شیطنتهات شیرینتر و خواستنی تر شده دیگه جسته و گریخته با کلمات میتونی منظورت رو بگی سعی میکنی کلمات رو تکرار کنی و خلاصه بلبل زبون شدی   یاد گرفتی از صندلی کامپوتر خودت بالا و پایین میری و چقدر قشنگ جلوی کامپیوتر ژست میگیری و با جدیت روی کیبرد میزنی و با موس کار میکنی ماشالله   دیگه فهمیدی نه یعنی نه و برای آره سرت رو پایین میاری یا اگر بتونی کلمه رو تکرار میکنی مثلا میگم نازنین زهرا بابا رو دوست داری ؟ میگی بابا و سرت رو تکون میدی   توی پست بعدی برات چندتا عکس نازنازی هم م...
6 اسفند 1390

بالاخره آمپولات تموم شد .

سلام خانم مامانی نمیدونی الان چه حالی بودم کلی گریه کردم و حتی با برس محکم زدم تو سرم آخه میدونی مامان از دست خودم خیلییییییییییییییی ناراحتم غروبی با کامپوتر بازی میکردی هی کشو  میزش رو بهم میریختی هی میگفتم نکن چندبار دکمه کامپوتر روزدی منم چون بعد کلی زحمت بابایی کامپوتر رو درست کرده نمیخواستم دوباره خراب بشه از روی صندلی آوردمت پایین صندلی رو هول دادم توی میز و رفتم کنار شما هم همین جوری گریه میکردی گفتم بیا بغل مامان دستات رو مدل بغل کردن گرفته بودی ولی جم نمی خوردی هرچی گفتم نمیومدی تا خودم بیام منم اومدم بغلت کردم سرت رو گذاشتی روی پام و نگاهم کردی تو نگاهت میگفتی مامان خیلی بد و کم شعوری که منو گریه انداختی ببخشید آخه مامان با ه...
4 اسفند 1390

پیییییییییییییییییییس

سلام مامانی کی بشه این روزهای سرماخوردگیت خوب بشه مامان حسابی ناراحتم سرفه میکنی بینیت گرفته میل چندانی به غذا نداری بدتر از همه دیگه طاقت آمپولها تو نداری خیلی ضعیف شدی و حساس دیشب یه عالمه تو خواب سرفه کردی هرکار کردم آب نمیخوردی گلوت صاف بشه دیگه نمیدونی چه قدر تلاش کردم تا یه قلوپ خوردی بمیرم برات انشالله که زودتر خوب بشی دیروز که بردمت آمپول بزنی تا وارد مطب شدیم جیغ کشیدی و از ته ته دلت میترسیدی و میلرزیدی ولی مامانم ناچارم منم هر جور بود مشغولت کردم و بعد آمپول زدی و رفتیم سوار فیل کردمت براتم از اونجا یه حوله تن پوش کوچولو خریدم که خدا رو شکر سایزش همون بود که میخواستم آخه تو مغازه که نذاشتی ببینم هرچی اسباب بازی تو سبدهای مغازه دار ...
2 اسفند 1390