نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 3 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

نزن نزن نزن

جیگر مامانی هیچ وقت من و بابایی فکر نمیکردیم اینقدر حواست به بابایی جمع باشه و این جوری دوستش داشته باشی میدونستیم خیلی بابایی رو دوست داری ولی این خیلی جلوتر از سنت بود گلم   دیشب بابایی خوابیده بود امیر عباس پسر عمه سعیده داشت باهاش بازی میکرد و میپرید و میزدش شما یکی دوبار مثل امیر عباس کردی و بعد در یک اقدام کاملا خودجوش با دو تا دستت شکم امیر عباس رو فشار میدادی هلش میدادی عقب  و میگفتی نزن نزن نزن بعد پریدی رو شکم بابایی و از هیجان کاری که کردی کلی گریه کردی قربونت برم قشنگ حریف امیر عباس که 4 سال ازت بزرگتره شدی منو و بابایی کیف کردیم از این همه عشق به بابایی ...
3 فروردين 1391

عید مبارک

    سلام دختر گلم عیدت مبارک انشالله که سال خوبی داشته باشیم و شاد و خوشحال و سلامت کنار هم باشیم همین طور تمام دوستامون و فامیلامون دومین عید با نازنین زهرای شیطون و بلا     عزیزم خیلی دوست دارم بی نهایت ...
3 فروردين 1391

وقتی نگاهت میکنم

   دختر عزیزم وقتی نگاهت میکنم جز زیبایی توازن ظرافت نمیبینم   وقتی توی چشمات نگاه میکنم جز مهربونی و شادی و عشق نمیبینم وقتی میخندی و شادی  جز خوشبختی و نیک روزی نمیبینم وقتی راه میری و بازی میکنی جز سر زندگی و طراوت نمیبینم وقتی بغلت میکنم حست میکنم  جز عشق و امید نمیبینم وقتی حرف میزنی جز شیرینی و حلاوت نمیبینم وقتی دستهات رو تو دستام میگیرم جز عشق به آموختن و زندگی کردن نمیبینم وقتی بهت فکر میکنم جز قدرت بینهایت خدا و مهربونی  بی حدش نمیتونم دلیلی برای این همه عشق و زندگی و وجود تو ببینم خداجووووو...
22 اسفند 1390

I love you

سلام جیگر بلبل زبونم دیروز من اصلا حالم خوب نبود وای که چه بد بود از خواب بلند شدم اومدم پاشم برات صبحونه درست کنم همین که پاشدم از سر گیجه افتادم تو هم نمیدونم از کجا پشت سرم بودی افتدم روت شما هم گریه کردی خلاصه تا ظهر سر گیجه و حالت تهوع و دل درد و ... دیگه ظهر بابا یکم سوپ برامون درست کرد بهمون داد خوردیم من رو تختت دراز کشیدم تو هم اومدی پیشم همین جور که شیر میخوردی خوابیدی الهی که خدا خیرت بده همیشه با کلی کلنجار میخوابیدی دیروز منو درک کردی خوابیدی الهی قربونت بشم نفسم خلاصه از یک تا چهار و نیم خوابیدیم بعد که بیدار شدم بی نهایت خوب شدم خدا رو شکر از بابایی هم مرسی اگر خونه نبودی من چه کار میکردم ؟ نازی هم که گل بود دخ...
22 اسفند 1390

هفته ای که گذشت

عسل مامان هفته گذشته خیلی اتفاق خاصی نیوفتاد به قول مامان جون شهر در امن و امان بود یکم خونه تکونی ها مو کردم یعنی روز جمعه گذشته از 11 صبح تا 8 شب منو بابایی تموم خونه رو بهم ریختیم و دوباره درست کردیم اتاق شما هم دیگه مستقل مستقل شد آخه قبلا ته اتاقت رو پرده کشیده بودم کمدهامون و وسایل اضافه رو گذاشته بودم حالا دیگه اونارو توی راهرو گذاشتم و اتاقت باز شد عزیزم حالا هر وقت اتاقت درست درست شد برات عکسهاشو میذارم   دیگه اینکه هرچی بهت میگیم عین همونو تکرار میکنی مثلا میگم بگو دی وی دی میگی دی دی دی   یا میگم بگو تینکربل (اسم کارتونت ) میگی تین کین ب   کلمه هایی مثل اتو کنترل دوغ که بخش اولش باشد با او گفته ب...
20 اسفند 1390

مامان

دیروز تا عنوان نوشتم که شروع کنم خاطراتت رو بنویسم یه کاری کردی که تموم سلولهای بدنم خوشحال شدند همیشه وقتی از خواب بیدار میشی یا گریه میکنی یا شیر میخواهی یا میگی آهنگ یا میگی کارتون بعضی وقتهام غذا میخواهی اما اما دیروز برای اولین بار وقتی از خواب بیدار شدی بلند و کشدار صدام زدی ماااااااااااامااااااااااااان الهی قربون حرف زدنت بشم عروسک نازم     ...
20 اسفند 1390

من عاشق عشق توام موهاتم بهم میریزم !!!!!!!

    میدونی نازنازی مامانی یه بار فی البداهه من با انگشتم زدم روی مماغت گفتم من عاشق عشق تو ام بعد موهاتو بادستم به هم زدم گفتم موهاتم  بهم میریزم دیگه از بعد اون هی میایی مماغت رو میگیری موهاتم میکشی که من اینو بگم و باهات بازی کنم خلاصه وسط خیابونم دوست داری بزنم رو مماغت موهاتم بهم بریزم قربونت بشم اینقدر مهربونی عسل خانوم   یه کار دیگه هم که خیلی دست داری دوست داری دست کنی توی بلوز بابایی بابایی هم دست بکنه توی لباست و کلی بخندی   نی نی لالاتم شکست بچم عاشق خوابیدن توی ناناش بود دیشب نه شب قبلش خود به خود شکست دیگه فکر کنم نتونست وزنت رو تحمل کنه هرچند تو وزنت خیلی کمه ولی خوب اون برای نوزادا...
12 اسفند 1390