نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

کباب درست میکنم !

  روز جمعه هوس کباب با گوجه کردی بابایی هم بردت برات گوشت خرید آورد بعد داشت برات کباب رو با دستش گرد میکرد که توی توری بذاره رفته بودی نگاهش میکردی از بعد اون وقتی سیر میشی میشینی سر سفره غذا رو از این دستت پهن میکنی تو اون دستت میگی دارم کباب درست میکنم امروز صبحم یه بستنی بهت دادم داشتم تند تند توی آشپزخونه غذا درست میردم روم رو برگردوندم دیدم بستنی رو له کردی رو فرش نصفشم گرفتی تو دستت داری میذاری توی اون یکی دستت میگی مامانی ببین دارم بستنی درست میکنم منم داشتم منهدم میشدم ولی آخه وقتی نگام میکنی و میخندی چی میتونم بهت بگم !!! ؟؟؟ ...
15 شهريور 1391

شیرین زبونی های نازنین زهرا

گل مامانی این روزها خیلی شیطون و به قول مامان حدیث بلا شدی (یادش به خیر من اون موقع ها تو رو نداشتم هر وقت سراغ حدیث کوچولو رو میگرفتم مامانی اش میگفت یک بلایی شده الانم رفتن شبستر امیدوارم هرجا هستن سالم و شاد باشن مامانی حدیث خیلی دلم براتون تنگ شده انشالله به زودی همدیگر رو ببینیم ) خب از شیرین زبونی هات بگم که هرچی بگم کم گفتم البته هرکی میخونه ماشالله یادش نره ها !!! مامانی آبو نوشن کن ! هر وقت میخواهی بری حمام یا دستات رو بشوری میگی برات آب رو روشن کنم یعنی بازش کنم ! علی منو خورد ! روز تولدت تو و مریم دختر خاله ات روی صندلی توپی نشستید و علی داداشی مریم رو راه نمیداید بعد بنده خدا علی اومد رو صندلی کامپیوتر بشیه دویدی او...
15 شهريور 1391

تولد دو سالگی نازنین زهرا

  گل مامانی 9 شهریور دو ساله شدی عزیزم انشالله هزار ساله بشی همیشه هم سالم و خوشبخت و شاد باشی انشالله   حالا بگم از تولدت از مدتها قبل هر چی چیز بلند میدی میاوردی میگفتی فوت کنیم تولدته بادکنک و کیک همه چیز رو به تولد ربط میدادی یه وقتهایی که با کبریت گاز رو روشن میکردم میومدی میگفتی تولدمه ؟ از بوی کبریت میفهمیدی کبریت روشن کردم !!! خلاصه چند روز قبلش یه دفعه ازت پرسیدم برای تولدت چی برات بخریم گفتی کیک شمع باقاقا (بادکنک ) کلاه  من و ددی اولش میخواستیم یه تولد 3 نفره بگیریم ولی بعد از مادر بزرگهات و خاله ها و عمه خواستیم بیان و برات تولد گرفتیم یه تولد کوچولو و جمع و جور نه دنبال تم برای تولد بودیم نه خر...
15 شهريور 1391

ما اومدیم !!!

   سلام دختر گلم خیلی وقته برات چیزی ننوشتم ماشالله اینقدر شیطون شدی که نمیدونم کدومو بنویسم نمیدنی یه وقتهایی چقدر شیرین میشی و شیرین زبونی میکنی یه وقتهایی هم بینهایت حرصم رو در میاری و فضول میشی یک هفته اینترنت نداشتیم بعدشم نی نی وبلاگ باز نمیشد تا الان خوب بذار اول یه پست با موضوع تولدت برات بنویسم بعد شیطونی های جدیدت خوب یه چیز دیگه من و بابایی تصمیم گرفتیم از این به بعد بیشتر خاطراتت رو به صورت رمز دار برات بنویسم و تنها به دوستهایی که میشناسمشون رمز بدم خب نمیدونم خوبه یا بد اما بالاخره داری بزرگ میشی و شاید در آینده ازم انتقاد کنی چرا بدون محدودیت همه ی روزها و خاطراتت رو نوشتم نمی دونم به نظر...
15 شهريور 1391

چند کلام مادرانه

بالاخره دو ساله شدی عزیز مامانی باورم نمیشه دو ساله هستی وای که چقدر زود گذشت هرچند روزهای بینهایت سخت رو پشت سر گذاشتیم روزهایی که فقط من و خدا میدونیم چی شد و چی نشد از حاملگی که قند گرفتم و سختی های بینهایتش تا بدنیا آمدنت و شب بیداری تا چهار ماهگی نفخت که تمومی نداشت و بعد واکسنها و ... اما در عوض وقتی توی چهار ماه و یک هفتگی اولین غذات رو خوردی  توی پنج ماهگی غلط زدی توی هفت ماه و هفت روزگی نشستی توی نه ماه و نه روزگی دندون در آوردی توی یازده ماه هگی راه رفتی  و کلی چیز دیگه من واقعا از ته دل شاد میشدم واقعا احساس زندگی میکردم و احساس مادری و تمام سختی ها رو به جون میخریدم قربونت برم دیگه داری بزرگ میشی خانم تر میشیب و شیری...
15 شهريور 1391

مامانی دوسیت دارم

سلام دختر گلم الان مثل خانمها داری تو اتاقت بازی میکنی و مشغول کارتونم هستی روزها تا حوصله ات سر میره میایی بغلم میکنی میگی مامانی دوسیت دارم !!! یعنی من نمیدونم ماشالله از کجا این حرفها رو در میاری وقتی میخواهی کارتون ببینی یا بزنی شبکه پویا میایی میگی مامانی اشکال نداره کارتون ببینم وقتی کسی میاد جلوت نتونی تلویزیون ببینی خیلی جدی میگی عبق (عقب ) وقتی باباجون یا عمه یا یه آدم بزرگ بهت میگن مثلا ما هم سوار سرسره بشیم یا باهات بیاییم پارک میگی :نه ! گنده ای وقتی توی ماه رمضون اذان میشد میومدی میگفتی ببول باشه (قبول باشه ) وقتی کسی میاد خونمون میری دم پله ها وای می ایستی میگی بیفرمایید دوش آم...
30 مرداد 1391

نازنین زهرا و حرفهای جدید

سلام دختر قشنگم رفتم توی وب یکی از دوستا چند تا عکس از زلزله آذربایجان گذاشته بود خیلی حالم بد شد خیلی زیاد گفتم بیام چند خط برات بنویسم حالم عوض بشه الان یک و ده دقیقه ی ظهره شما هنوز خوابی !!! شبا تا 2 و 3 بیداری روزم تا 1 و 2 خواب چیزهای جدید که زیاد بلد شدی و حسابی شیطون شدی و بینهایت بمن وابسته شدی یعنی نمیتونم تکون بخورم یا تو بغلمی یا رو پامی یا داری دنبالم گریه میکنی یه وقتهایی خسته میشم حسابی   میتوشمت دیروز فیلم قلاده های طلا رو میدیدیم بعد که تموم شد تفنگ اسباب بازی ات رو برداشتی برعکس گرفتی سمت من میگی میتوشمت (میکشمت ) منم متعجب نگاهت کردم میگم اگه منو بکشی چی میشه گفتی مرده میشی گفتم اگر مرده ...
25 مرداد 1391

گریه میکنم

تازگی ها تا میخوام نماز بخونم میایی میگی نخون دیه میکنم (گریه میکنم ) و واقعا هم بی تابی میکنی تا من نماز بخونم   به بابایی هم میگی نرو کار بری من و مامانی گریه میکنیم دیروز بابایی دیرش شده بود سفت بغلش کرده بودی میگفتی نرو کار گریه میکنم دستشویی هم توی حیاطه تا میخوام برم توی حیاط میگی دستشویی بری گریه میکنم هرچی بهت میگم میخوام از حیاط مثلا لباسها رو جمع کنم یا کاری دیگه دارم قبول نمیکنی و میگی گریه میکنم   ...
15 مرداد 1391

خدا نترسم !

نمی دونم چرا جدیدا اینقدر میترسی خودت میگی کارتون اول میگی شرک بعد میگی مترسم بعد داستان اسباب بازی ها رو میگی نانومه(خانومه ) گریه کرد برات میزارم میگی میترسم خلاصه ده تا کارتون عوض میکنم آخرشم میترسی منم یادت دادم میگم بگو به نام خدا نترسی تو هم یاد گرفتی میگی خدا نترسم یه عروسک پارچه ای هم داری اونم میدم دستت موقع خواب میگم نی نی رو بغل کن نترسی این دو تا راه خوبی بودن توی کتاب هم خوندم خیلی الان نباید رو ترست حساس بشم حالا تا ببینم کی میره ترست انشالله زودی یادت بره ...
15 مرداد 1391