نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

شیرین زبونی های جدید

سلام عزیزم ببخشید که وقت نمیکنم برات تند تند بیام بنویسم این هفته که گذشت عمه سعیده اومده بود پیشمون و تو حسابی با امیر عباس مشغول بودی و منم مشغول شما دو تاو وقت نشد به وبت بیام نازی خانم یاد گرفته سر افطار یا بعد نماز میگه ببول باشه (قبول باشه ) هرکی هم بیاد خونمون بهش میگه : بفما(بفرما) خوش آمدید کلا لغات زیادی بلدی به قول بابایی ماشالله خیلی جلو تر از سنت رفتار میکنی و حرف میزنی کاملا  بلدی تعارف کنی تشکر کنی توی هر موقعیتی لغت مناسب رو بگی ماشالله کم کم جمله هم از سه کلمه تا چهار کلمه هم میگی ماشالله وقتی هم من به کسی چیزی میدم برمیگردی میگی تشتر (تشکر ) یعنی اون طرف از من تشکر کنه امکان نداره کسی بهت چیزی بده نگی ممنو...
15 مرداد 1391

مردم

سلام قشنگم تند تند بنویسم داری بیدار میشی دیشب با عمه سعیده و صدیقه و فاطمه و مامان جون داشتیم آلبوم هامون رو میدیدیم بعد تو به مامان جون یه عکس من و بابایی رو نشون دادی گفتی مامان بابا؛ مامان جون گفت تو کجایی ؟ یکم فکر کردی گفتی مردم (دور از جونت ) !!!       ...
10 مرداد 1391

پویا

جدیدا بد جور رفتی تو نخ شبکه پویا تا بیدار میشی میگی پویا کارتون هم که میبینی میرقصی و دست میزنی میگی پویا   کارتون جدید مورد علاقه ات هم خانواده شگفت انگیزانه بهش میگی داداشی آبجی و نی نی   وای ما هر روز تا 12 ظهر میخوابیم دیشب ساعت دو خوابیدم ساعت 4 بیدار شدم کارهای سحری رو کردم و بعد سحرم بیدار موندم که یهو بابایی خواب نمونه خلاصه ساعت 6 خوابیدم ساعت 7 و 20 دقیقه دیدم داری بیدارم میکنی میگی مامانی بیلم (فیلم ) بیبینیم (ببینیم ) هر کار کردم یادت نرفت خلاصه گذاشتمت رو پام بخوابی بعد دو دقیقه گفتی خوبم  منم اینقدر خوابم میومد که نگو مجبوری بیدار شدم و تا 8و نیم رفتیم پارک و بعد نون خریدیم و یه سر رفتیم خونه مامان جون...
2 مرداد 1391

دخر

هفته پیش هر روز بعد از ظهر که بابایی سر کار بود میبردمت پارک چند روزی هم با مامان جون و خاله ها و دایی رفتیم حسابی بازی میکردی یه روز دیدم ماشالله خیلی خوب میری از پله ها و به نظرم اومد میتونی سرسره پیچی رو بری یه دختری رو صدا کردم گفتم دختر خانم دختر بیا نی نی منم ببر بالا از پیچی بیاد پایین بماند  که من از هولم زود گرفتمت دهنت و سرت خورد به بغل سرسره دیگه از بعد اون یاد گرفتی توی خونه راه میری صدا میکنی میگی دخر (دختر ) یا وقتی میریم پارک هی صدا میزنی میگی دخر بین خانم و آقا فرقش رو فهمیدی ولی به پسرها هم میگی دختر پنج شنبه رفتیم پارک یه پسر بچه توی پله نشسته بود بهش گفتی دخر پاشو بیرم (دختر پاشو برم )
2 مرداد 1391

مامان نرجس سادات

    عزیزم یعنی وقتی این جوری صدام میکنی بند بند وجودم خوشحال میشه و میخنده از بس شیرین و شمرده شمرده بهم میگی مامان نرجس سادات مخصوصا ساداتش رو از هر چیزی که تا حالا شنیدم شیرین تر میگی بابایی غش میکنه برات که این جوری صدام میکنی ...
2 مرداد 1391

اوپادم

سلام سلام مامان خانم تنبل شدم و کمتر برات مینویسم همشم به خاطر اینه که همه وقتم برای توی میگذره عصرها حدود یک ماهه نمیخوابی تا شب بخوابی برای همینم من وقت نمیکنم برات بنویسم جدیدا بی نهایت ترسو و محتاط ( نمیدونم درست نوشتم یا نه؟ هزار ساله این کلمه رو ننوشتم ) شدی کافیه توی جای خیسی پا بذاری زانوهات رو جمع میکنی خم میشی و میگی اوپادم (افتادم ) و گریه میکنی توی اتاقتم وقتی تاریکه امکان نداره بری میگی تارییییییییییییکه (ی رو میکشی و میگی ) نمیدونم این ترس گذراست یا نه یه کتاب دارم توش همه چیز مال نی نی ها رو نوشته باید برم ببینم توش درباره این چی نوشته به نظر خودم بهترین کار اینه به روی خودم نیارم میترسی و نشونت بدم اگر ...
2 مرداد 1391

دندون جدید

سلام نازنیی بالاخره این دندونت در اومد دو ماهه ورم کرده بود در نمی اومد ولی حالا دیگه در اومد و 13 تا دندون کوشولو داری الان بیدار شدی و داری کش و قوس میایی بیام پیشت گریه نکنی ...
26 تير 1391

سرسره

امروز رفتیم پارک وای که دیوونه شدم بچه ها ماشالله از سر و کله سر سره ها بالا میرفتن و تو هم جو گیر شدی میخواستی برعکس از سر سره بری بالا بعد میخواستی به جای اینکه بشینی با سر بیایی پایین بچه ها کفش و جوراب هاشون رو در آورده بودند تو هم بزور در آوردی بعد چیزی نبود بپوشی خسته شدم بعدم میریم با هم میشینیم تخمه میخوریم شما هم ترشی تخمه رو میخوری بعد درسته تخمه رو میاندازی دور  یه ژستی هم میگیری دیدنی الانم یه پشتی روئ گذاشتی رو یه پشتی دیگه بابایی رو که تازه از سر کار اومده مجبور کردی باهات به قول خودت سوسوه بازی کنی
25 تير 1391

اسه لاهه محیم

قربونت برم از چند روز پیش موقع نماز خوندنت میگی اسه لاهه محیم یعنی بسم الله الرحمن الرحیم اولین بار تا اذان گفتن دویدی سجاده کوچولوت رو که چند روز پیش برات خریدیم برداشتی و شروع کردی گفتی اسه لاهه محیم منم داشتم نماز میخوندم کلی جاو خودمو گرفتم نمازم رو نشکنم و نخورمت   ...
25 تير 1391