نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

من برم دنبال کارم !

سلام نازنین زهرای گل یه وقتهای یه حرفهای میزنی آدم توش میمونه الان داشتی با کامپیوتر کارتون فصل شکار رو میدیدی من اومدم بهت ناهار دادم خوردی بعد یک دفعه یه چیزی گفتی و رفتی اول نفهمیدم چی میگی یهو دیدم داری میگی : خوب من برم دنبال کارم !!!   جدیدا تند تند حرف میزنی یه وقتهایی متوجه حرف زدنت نمیشم اما یکسره و بی وقفه ماشالله حرف میزنی یعنی لحظه ای ساکت نیستی وقتهای ساکتی هم داری یواش یواش یا با خودت یا با اسباب بازیهات حرف میزنی   چند روز پیش دیدم اومدی موس رو برداشتی مثل موبایل داری باهاش شماره میگیری و میگی سلام بابای قمر زاده الان دیگه قشنگ میبدونی فامیلی ات چیه و اسمت چیه اسم من و فامیلی من رو هم بلدی اسم و فامیل ب...
14 مهر 1391

این روزهای نازنین زهرای گلم

سلام دختر گلم این روزها داری بزرگ شدنت رو نشون میدی خودت با اسباب بازیهات به تنهایی بازی میکنی هر چند خیلی خوشحال میشی من و مخصوصا بابایی بیاییم باهات بازی کنیم اسباب بازی های محبوبت شرک و فیونا و به قول خودت خره هستند یه شامپو با طرح شرک هم برات خریدیم که یه وقتهای میبینم میشینی رو صندلی ات بغلش میکنی و بوسش میکنی باهاش حرف میزنی وقتی یه چیزی رو در موردت به کس دیگه ای میگم دعوام میکنی میگی هیچی نگو یا وقتی توی بازی ات هستی و بر میگردی میبینی من دارم نگاهت میکنم میگی ا برو بخواب نگام نکن ! و خجالت میکشی دیگه کارتون دیدنت کم شده اما بازم دوست داری ببینی و منم از این علاقه ات به کارتون برای مسواک زدنت استفاده میکنم تا چند وقت پیش خوب م...
5 مهر 1391

چند سوتی از نازنین زهرا

باقاقام شکست   هر وقت بادکنک هات می ترکند میایی میگی : باقاقام شکست !   آبو نوشن کن هر وقت میخواهی بگی آب رو باز کن میگی : آبو نوشن کن   پننگ آبی از اونجایی که بابایی استقلالی خفنی هست همه ی رنگ ها رو بهت یاد داده آبی !!! منم دارم خودم رو منهدم میکنم تا اسم رنگها رو یاد بگیری دیروز صورتی و سبز رو بهت یاد دادم تو هم یاد گرفتی و به دیوار اشاره کردی گفتی صورتی رو بده منم با هزار ذوق و شوق پلنگ صورتی رو بهت دادم امروز صبح میبینم داری میگی خوب پننگ آبی بیا رو پام نانا کن !!!   ...
2 مهر 1391

دختر خانوم قشنگ !!! و هدیه روز دختر

سلام یکدفعه یادم اومد برات بنویسم بی هیچ حرف و مقدمه چند روز پیش رفته بودیم خونه ی خاله من ختم صلوات داشتند یکی از خانمهای همسایه یه دختر 3 یا 4 ساله داشت یه عروسک بره ناقلا دستش بود آخرای مراسمشون اومد این طرف سمت ما و روی مبلها شما بازی میکردید یهویی دیدم داری بهش میگی دخر خاموم دشند (دختر خانم قشنگ) عروسکتو بهم میدی ؟ دختره هم گفت نه ؟ الهی قربون اعتماد به نفست بشم تو هم با غرور گفتی پس منم الو میتونم باباییم و کنترل تلویزیون رو از رو میز برداشتی و گفتی الو بابایی برام عروسک بخری ؟   از اونجایی که خدا خیلی دوست داره فرداش روز دختر بود و شب بابایی برات چندتا اسباب بازی خرید یه پنکه و یه مخلوط کن و یه بسته وسایل دکتری ...
31 شهريور 1391

چی شد ؟

سلام دخمل گلم شکر خدا ماشالله چشمت نکنم دیگه شبها زود میخوابی البته چشم شیطون کور و ماشالله و این حرفها چون تا من یه تعریفی ازت میکنم بر عکس میشه ! تازگیها به صدا ها خیلی حساس شدی تا یه صدایی از بیرون میاد یا ظرفی چیزی می افته یا صبحها که باباجون برای گنجشکها دونه میریزه کلا از صدا های ناگهانی تعجب میکنی و با تعجب میگی چی شد ؟ شبها حدود یازده تلویزیون رو خاموش میکنم میگی باطریش تموم شد بخوابم البته وقتی رختخوابها رو پهن میکنم یا چراغها رو خاموش میکنم مخالفت ات رو نشون میدی و میگی مامان نخوابیم دیگه یا خوابم نمیآد دیگه حس گرسنگی رو درک میکنی روزها بیشتر میذارم خودت بگی بهت غذا بدم البته بجر سه وعده اصلی وسط روز ه...
22 شهريور 1391

بیبرمت دکتر !

جیگر شیرین زبونم نمیدونم از کجا اینقدر قشنگ یاد گرفتی حرف بزنی  امروز غروب خیلی حالم بد بود دراز کشیده بودم دست گذاشته بودم روی پیشونی ام تو هم داشتی کارتون میدیدی بهو دیدم اومدی بوسم کردی دستم رو از رو پیشونی ام برداشتی گفتی مامانی بیا بیبیرمت دکتر دارو بخوری خوب بشی و دوباره بوسم کردی و پیشم دراز کشیدی  باورت نمیشه همون لحظه اینقدر از این حرفت ذوق کردم حالم خوب شد عزیزم خیلی مهربونی خیلی زیاد و گذشته از اون توجه ات خیلی زیاده گلم الهی قربونت بشم عزیزم !!!   ...
21 شهريور 1391

دندون جدید و انتاب منتاب

سلام دختر شیطون که هرچی از شیطونی هات بگم کم گفتم الان داری سر به سر بابایی میذاری رفتی تو بغل بابایی نشستی و خودتو لوس میکنی راستی دندونهاتم بیستها شدند توی اون هفته سه تا دندون باهم در آوردی البته هر کدوم یه کمش بیرون اومد ولی خوب همونم خوبه و طبق معمول همراه با دندون در آوردن سرما خوردی و الان خیلی بهتری   دیشبم بابایی ادامه پروژه تولدت بردت انتاب نتاب ( رنگین کمان) توی راه خواب خواب بودی هرچی صدات میکردیم جواب نمیدادی به رنگین کمان که رسیدیم بابا گفت نازی اینجا کجاست از خواب پریدی و نزدیک بود از شیشه ماشین بری بیرون از خوشحالی نمیدونستی چه کار کنی هی میگفتی بابایی ممنون بابایی خوشحالم اینجا رو دوست دارم بعد بابایی رفت جلوتر&nb...
17 شهريور 1391