نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

دختر ناز من !

سلام گلم هرچی از شیطونی ها و خوبی هات بگم کم گفتم این روزها عاشق دختر بودن خودتی روزی صد بار میایی میگی دامن پام کن ساپورت بپوشون می خوام برقصم با آسیاب بچرخ عمو پورنگ شروع میکنی به رقصیدن اینقدرم ناز داری که نگو ! ...
7 دی 1391

اولین سوره ای که حفظ کردی !

سلام دخترم ! حدود یک هفته است داریم با هم سوره کوثر رو کار میکنیم اول من آیه ها رو میخونم بعد شما آخر آیه رو میگی بعدش کم کم بیشتر آیه رو یاد گرفتی و این طوری  میخونی: بسم الله الرحمن الرحیم انا اعطیناک کوثر صل رب ونحر ان شانه ک ابتر انشالله بتونی یه روز همه قرآن رو حفظ کنی گلم
21 آذر 1391

یاسمین منو ببین !

هر کاری میکنی یا هرچی میخوری هرچی میخری و هرچی برات جالب باشه میایی به یاسمین نشون میدی میگی یاسمین اینو ببین یاسمین منو ببین !!! همش هم داری بوسش میکنی و وقتی من به زور میخوابونمش با یک بوسه محبت گآمیز تو بیدار میشه منم این شکلی میشم  ...
11 آذر 1391

خدا خیرت بده

وقتی میری دستشویی چون هوا سرده میبرمت حمام برای اینکه مشغول بشی چند تا حیواناتت رو میارم بشوریشون دیروز عجله داشتم فقط زرافه ات رو آوردم بعد بهونه اسب آبی ات رو گرفتی منم اومدم برات آوردم برگشتی میگی مامان خدا خیرت بده !!!   دو سه روز پیش از یک موضوعی ناراحت بودم بابا اومد باهام حرف زد منم خندم گرفت برگشتی میگی مامان بابا خرت کرد !!! اینو دیگه از کجا یاد گرفتی نمی دونم   دیروز بابا میخواست بره حمام تو هم رفته بودی پی پی کنی من حوله ات رو گذاشتم تو حمام که هر وقت رفتی دستشویی همونجا خشکت کنم حوله ات رو دیدی برگشتی به بابا گفتی بابا حوله من تو حمامه بابا گفته بله برگشتی میگی بابا خوش به حالت که حوله ی منم تو حمامه !!! ...
11 آذر 1391

اولین شعری که حفظ کردی !!!

خیلی به شعر خوندن علاقه داری همیشه بهم میگی مامان بیا آواز  یا خودت از هر شعری یه تکه میخونی بخونیم به کارتون ماداگاسکار  و حیواناتش هم خیلی بی نهایت علاقه داری منم برات یه شعر ساختم با اسم شخصیتهای این فیلم و با هم می خونیم الکس و مارتی گلوریا و ملمن پنگوئن ها کجااند ؟ همین جا رو شاخه ی درخت ها چند روز پیش یهو خودت خود جوش شروع کردی به خوندن این مثلا شعر
11 آذر 1391

باغ وحش

نمی دونم چرا متنش نیومده بود حالا دوباره برات مینویسم روز عاشورا با بابایی شربت نذری برده بودیم توی خیابون شتر دیدی که میگفتی زرافه اند و کلی ذوق کردی برگشتنی هم اسب دیدی و کلی خوشحال شدی اومدیم خونه از در که اومدیم داخل میگی : مامان مرسی خوش گذشت منو بردی باغ وحش !!!   کلا الان عاشق حیوانات و رنگها هستی توی حیوانات شیر (که بهش میگی ماره شیره ) گور خر , زرافه و اسب آبی مورد علاقه ات هستند همه ی حیوانات رو هم کما بیش میشناسی رنگها هم که دیگه همه رو بلدی ولی بازم به صورتی میگی آبی ولی وقتی میگم صورتی کو نشون میدی توی رنگها هم عاشق صورتیییییییی و قرمز و بنفشی از نارنجی و سورمه ای متنفریییییییی هر چی این رنگی باشه میندازی ...
11 آذر 1391

یاسمین

این هم آبجی کوچولوم الان 10 روزشه من خیلی دوستش دارم بهش میگم یاسی خانوم و هی تند تند میرم بهش سر میزنم و بوس میکنمش خیلی هم مواظبشم به مامانم و بابام میگم این خواهرمه و ریز ریز میخندم روز اول که آوردیمش خونه تو برگشتی به بابایی گفتی بابا اجازه بده همیشه خونمون بمونه !!! و بعد یکی دوروز کم کم به بودنش عادت کردی صبحها که از خواب بیدار میشی تندی نگاه میکنی ببینی هست یا نه ؟ بعد میگی مامان اینو نگا کن خوابیده ! یعنی هستش !!!       ...
12 آبان 1391