نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

یاسمین

این هم آبجی کوچولوم الان 10 روزشه من خیلی دوستش دارم بهش میگم یاسی خانوم و هی تند تند میرم بهش سر میزنم و بوس میکنمش خیلی هم مواظبشم به مامانم و بابام میگم این خواهرمه و ریز ریز میخندم روز اول که آوردیمش خونه تو برگشتی به بابایی گفتی بابا اجازه بده همیشه خونمون بمونه !!! و بعد یکی دوروز کم کم به بودنش عادت کردی صبحها که از خواب بیدار میشی تندی نگاه میکنی ببینی هست یا نه ؟ بعد میگی مامان اینو نگا کن خوابیده ! یعنی هستش !!!       ...
12 آبان 1391

آخرین روز یدونه بودنت !

سلام دخمل قشنگم روز دوشنبه اول آبان تو بیابایی رفتید بیرون و وقت برگشتن یه کیک کوچولو خریدید و منم یه شمع 3 داشتم برات آوردم هی میگفتی تولدمه ؟ منم به بابا گفتم یاسمین که پس فردا به دنیا میاد پس امروز جشن آخرین سه نفره بودن مونه !!! اینم عکسهات         ...
12 آبان 1391

مامان فکر نکن !

اولین بار چند روز پیش دستم زیر چونم بود توی فکر بودم برگشتی میگی دستت رو بیار پایین فکر نکن الانم تا به یه جا خیره بشم یا دستم زیر چونم باشه میایی میگی مامان فکر نکن ! همچنان صبحا میایی میگی مامانی خوشدلم (خوشگلم ) آماده شو لباس بهت بپوشونم بریم فروشگاه بابایی داره از پله ها میاد پایین برگشتی میگی وای خوشدلم داری میایی منو بخوری؟؟؟!!!     هفته قبل میخواستم چیزی بذارم روی یخچال به چای چهار پایه صندلی ات رو گذاشتم زیر پام و بالا رفتن همانا و شکستن پایه های صندلی ات همانا بعد منم تندی صندلی ات رو کردم توی پلاستیک زباله که نبی نی و بهونه نگیری بعد که یادت اومد و اومدی سراغ صندلی ات رو گرفتی چند بار پیچو...
30 مهر 1391

مامان منو صدا کن !!!

از شیطونی هات هر چی بگم کم گفتم الان بابایی داشت باهات بازی میکرد خیلی وقته دو تا یی دارید از سر و کول هم میرید بالا بابا می خواست بره نماز بخونه هر کاری کرد ول کن نبودی و گول نمیخوری بر گشت به من گفت مامانی نازنین زهرا رو صدا کن تا من نماز بخونم اومدی تو در اتاق وایستادی می گی مامانی منو صدا کن !!!   اومدی پشت سر من رو صندلی نشستی وقتی میخواهی بگی برو جلو من برم پشتت میگی درو باز کن حالا درو باز کردم ! میگی مامانی چی آنلود می کنی میگم مامانی دانلود نمی کنم دارم شیطونی هات رو مینویسم شروع کردی بالا پایین پریدن میگی بنویس منو بنویس     ...
28 مهر 1391

نازی و شعر خوندن

دیروز داشتم بهت غذا مدادم یهو برگشتی میگی : مادر مادر مادر مادرم نماز میخواند یادم اومد شعر موقع اذان شبکه پویاست داری میخونی بعد برگشتی جدی نگام میکنی میگی : مادر مادر .... بخون دیگه مامانی   پتغال من روزها یهو بر میگردی میگی پتغال من دختر گریه بکن منو نزن منو بزن منظورت دختره اینجا نشسته گریه میکنه از برای من پرتغال من ........   وقتی میگم بیا باهم شعر بخونیم شعر رو انتخاب میکینی بیشتر هم میگی آهو بعد شروع میکنی به خوندن آهویییییی دارم خشدله برار کرده داشتی اونو بستم خدا حالا چی دار دونم اهوم رو خدا پیدا کنم ...
28 مهر 1391

نازی و شیرین زبونی هاش

توی اتاقت پیش بابایی نشستی و یک ریز حرف میزنی نمیذاری من چیزی که میخوام بنویسم دو دقیقه پیش: تق !!! صدای در اومد بابایی: نازنین زهرا بابا چرا در رو بستی نازنین زهرا : در رو بستم هوا خوب بشه اه به حرفم گوش کن بابایی !!! ...
28 مهر 1391