نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

من برم دنبال کارم !

سلام نازنین زهرای گل یه وقتهای یه حرفهای میزنی آدم توش میمونه الان داشتی با کامپیوتر کارتون فصل شکار رو میدیدی من اومدم بهت ناهار دادم خوردی بعد یک دفعه یه چیزی گفتی و رفتی اول نفهمیدم چی میگی یهو دیدم داری میگی : خوب من برم دنبال کارم !!!   جدیدا تند تند حرف میزنی یه وقتهایی متوجه حرف زدنت نمیشم اما یکسره و بی وقفه ماشالله حرف میزنی یعنی لحظه ای ساکت نیستی وقتهای ساکتی هم داری یواش یواش یا با خودت یا با اسباب بازیهات حرف میزنی   چند روز پیش دیدم اومدی موس رو برداشتی مثل موبایل داری باهاش شماره میگیری و میگی سلام بابای قمر زاده الان دیگه قشنگ میبدونی فامیلی ات چیه و اسمت چیه اسم من و فامیلی من رو هم بلدی اسم و فامیل ب...
14 مهر 1391

این روزهای نازنین زهرای گلم

سلام دختر گلم این روزها داری بزرگ شدنت رو نشون میدی خودت با اسباب بازیهات به تنهایی بازی میکنی هر چند خیلی خوشحال میشی من و مخصوصا بابایی بیاییم باهات بازی کنیم اسباب بازی های محبوبت شرک و فیونا و به قول خودت خره هستند یه شامپو با طرح شرک هم برات خریدیم که یه وقتهای میبینم میشینی رو صندلی ات بغلش میکنی و بوسش میکنی باهاش حرف میزنی وقتی یه چیزی رو در موردت به کس دیگه ای میگم دعوام میکنی میگی هیچی نگو یا وقتی توی بازی ات هستی و بر میگردی میبینی من دارم نگاهت میکنم میگی ا برو بخواب نگام نکن ! و خجالت میکشی دیگه کارتون دیدنت کم شده اما بازم دوست داری ببینی و منم از این علاقه ات به کارتون برای مسواک زدنت استفاده میکنم تا چند وقت پیش خوب م...
5 مهر 1391

چند سوتی از نازنین زهرا

باقاقام شکست   هر وقت بادکنک هات می ترکند میایی میگی : باقاقام شکست !   آبو نوشن کن هر وقت میخواهی بگی آب رو باز کن میگی : آبو نوشن کن   پننگ آبی از اونجایی که بابایی استقلالی خفنی هست همه ی رنگ ها رو بهت یاد داده آبی !!! منم دارم خودم رو منهدم میکنم تا اسم رنگها رو یاد بگیری دیروز صورتی و سبز رو بهت یاد دادم تو هم یاد گرفتی و به دیوار اشاره کردی گفتی صورتی رو بده منم با هزار ذوق و شوق پلنگ صورتی رو بهت دادم امروز صبح میبینم داری میگی خوب پننگ آبی بیا رو پام نانا کن !!!   ...
2 مهر 1391

دختر خانوم قشنگ !!! و هدیه روز دختر

سلام یکدفعه یادم اومد برات بنویسم بی هیچ حرف و مقدمه چند روز پیش رفته بودیم خونه ی خاله من ختم صلوات داشتند یکی از خانمهای همسایه یه دختر 3 یا 4 ساله داشت یه عروسک بره ناقلا دستش بود آخرای مراسمشون اومد این طرف سمت ما و روی مبلها شما بازی میکردید یهویی دیدم داری بهش میگی دخر خاموم دشند (دختر خانم قشنگ) عروسکتو بهم میدی ؟ دختره هم گفت نه ؟ الهی قربون اعتماد به نفست بشم تو هم با غرور گفتی پس منم الو میتونم باباییم و کنترل تلویزیون رو از رو میز برداشتی و گفتی الو بابایی برام عروسک بخری ؟   از اونجایی که خدا خیلی دوست داره فرداش روز دختر بود و شب بابایی برات چندتا اسباب بازی خرید یه پنکه و یه مخلوط کن و یه بسته وسایل دکتری ...
31 شهريور 1391