نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

پیشرفتهای فرشته مامان

      سلام طلای مامان امروز یک هفته از یکسالگیت میگذره و من نمی دونم چرا با یه چشم دیگه بهت نگاه میکنم احساس میکنم دقتت بیشتر شده و حساس تر و با هوش تر شدی ماشالله   خدایا شکرت که دخمل به این گلی رو به ما دادی   حالا بریم سراغ کارهای جدیدت اول اینکه عروسک های دختر رو میشناسی و بیشتر از بقیه عروسک ها باهاشون بازی میکنی دیروز توی خونت برده بودیشون و دو سه بار دیدم که دولا میشی و میبوسیشون دوم اینکه دیگه میتونی دستت رو روی شونم بذاری و یه پاتو بیاری بالا جوراب یا کفش بپوشی و تعادلت رو حفظ کنی ماشالله سوم اینکه ماشالله بزرگ شدی دو تا کتونی سفید صورتی و سفید آبی ات و...
16 شهريور 1390

امان از سرماخوردگی !

سلام طلا از جمعه تا حالا سرما خوردی و مامانی من اصلا حال و حوصله مریضی و بی حالی تو ندارم الهی بمیرم برات مامانی همش تو خواب ناله می کنی بینیتم گرفته دیشبم سرفه میکردی قطره استامینوفنم نمی خوری برات شیافش رو گذاشتم عروسک مامانی خیلی هم کم غذا شدی همش دلت اسنک و پفک میخواد قربونت برم به خدا اینا اخه بده ایشالله که زودتر خوب بشی و واکسن یکسالگی ات رو هم بزنیم و تموم بشه گل مامان
14 شهريور 1390

دنیا را میدهم تنها برای یک لبخندت !

    مادر قربون این خندت بشه الهی نفسم به خدا عاشقتم فنچ کوچولو !       به وبلگ پسر عمم هم سر بزنید و عکسهای خوشملش رو ببینید که مامانم براش درست کرده اینم آدرسش که یهویی توی راه گم نشید با اتوبوسم نرید گرمه دربست بگیرید می گم بابای حسنی حساب کنه   http://hasankocholo.niniweblog.com/ ...
13 شهريور 1390

دختر باهوش مامان !

جگر طلا ماشالله هزار ماشالله خیلی باهوشی ها هفته سوم ماه رمضان بابایی افطارها خونه نمیومد برا همین ما میرفتیم خون مامان جون اینا یک روز خاله فاطمه هم اومد و علی با اسباب بازی هات بازی میکرد و شما هم پیشش نشسته بودی و دیدی عی چطور حلقه ها رو میاندازه توی جاشون و یادگرفتی و از بعد اون با حلقه هات کلی مشغولی   ماشالله به تو دخمل بلا   روز تولدتم دیدی علی داره با توپ و حلقه برج میسازه شما هم از بعد اون یادگرفتی تا 3 تا مکعب رو روی هم بگذاری قراره بابایی ببرتمون برات اسباب بازی های فکری سن یکسال تا یک سال و نیمی رو بخریم امروزم میخوام برات تخته مغناطیسی بخرم آخه دیگه باید خط خطی کردن و نگه داشتن مداد تو دستای کوچولوت رو یاد ب...
13 شهريور 1390

ددر و سرما خوردگی !

            سلام طلای مامان قربون قد و بالات فردای تولدت به پیشنهاد مامانی رفتیم یکی از روستاهای اطراف قم خیلی خوش گذشت و شما هم کلی کیف کردی و بزبزقندی دیدی و اصلا ازشون نترسیدی ماشالله و کلی دوستشون داشتی     به به هم دل و جگر و یکم جوجه برده بودیم و شما هم سوپ و تخم بلدرچین داشتی قبل ناهارم بازی میکردی   و شیطونی بردمت دستاتو بشوری که آب بازی هم کردی       و باباجون با لیوان آب ریخت روی پاهات     و بعدشم یکم باد اومد هرچند پیچیدمت تو چادر بازم سرما خوردی و الانم تب کردی و بینی ات گرفته به خاطر هم...
13 شهريور 1390

کادوهای تولد نازنین زهرا

    میدونی مامان من و بابایی دلمون میخواست تام دنیا رو فدای یه تار موی تو بکنیم دنیا در مقابل تو هیچه هیچه عزیزم   کادوی ناقابل مامانی و بابایی کادوی مامان جون و باباجون (بابا و مامان بابایی )   کادوی آقاجون (بابای مامانی )   کادوی مامان جون (مامان مامانی )   کادوی خاله فاطمه و عمو مهدی( مامان و بابای مریم و علی کوچولو )     کادوی عمه سمیرا و عمو مصطفی ( مامان و بابای حسن کوچولو )       کادوی خاله زهرا و عمو محمد ( بزودی مامان و بابای محمد مهدی )   کادوی خاله مریم &...
12 شهريور 1390

تولد یکسالگی !

    سلام عزیزم یکسالگیت مبارک انشالله صد و بیست ساله بشی قربونت برم روز عید فطر مصادف شد با روز تولد جیگر من برای همین ما هم تصمیم گرفتیم برا طلا خانم تو این روز قشنگ یه تولد کوچولو و ساده بگیریم و به همه بگیم چقدر تو این یکسال از بودن این فرشته کوچولو خوشحال بودیم و میخواییم برا بودنش جشن بگیریم  البته چون خونمون خیلی جا نداشت فقط مامان بزرگای نازگلی و پدر بزرگا و خاله ها و عمه و دایی جونش بودند و یه جشن تولد کوچولو برا طلا خانم گرفتیم از دو روز قبلش با بابایی براش اتاقش رو تزیین کردیم و خونه رو حسابی تمیز کردم و خلاصه حسابی مشغول بودم هرچی هم بابایی اصرار کرد از بیرون شام بگیریم خودم غذا پختم برا تولد دخت...
12 شهريور 1390