نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

سفرنامه مشهد 3 (آنچه گذشت به روایت تصویر )

    نازنین زهرا در کوهسنگی روز چهارم سفر مون ددی ما رو برد کوهسنگی خاطرات بچگی ام برام زنده شد ولی چقدر کوهسنگی تمیز بود و خنک و خوب واقعا عالی بود سایه خیلی سرد بود آفتاب خیلی گرم نازنین زهرا هم اونجا آبنما پیدا کرده بود و حسابی هم آبه دید و سر حال اومد و بعد چند روز چند قاشق غذا خورد اونم دیزی سنگی بابایی دست گلت درد نکنه مرسی       نازترین در انتظار به به   بفرمایید ناهار   و بعد ناهار اومدیم خونه نازخاتون توی ماشین لالا کرد بعد که رسیدیم هتل بیدار شد و تا شب بیدار بود و بعد از ظهر رفتیم کمی خرید و سوغاتی خریدیم و نازی هم برا خودش دوباره اسباب بازی خرید و شا...
18 مهر 1390

سفرنامه مشهد 2 ( نازنین زهرا برای اولین بار به پابوس امام رضا میرود)

سلام نازنینم امروز از ساعت 6 و 30 دقیقه صبح تا الان که 10 و 15 دقیقه ی شبه بیدار بودی قربونت بشم صبح با هم رفتیم پارک و کلی بازی کردی بعد از ظهرم رفتیم خرید با بابایی و کلی خرید کردیم و شما هم برای خودت کلی خوراکی خریدی و صفا کردی قربونت برم عزیزم خوب حالا ادامه سفرمون بعله خانمی که شما باشی 7 رسیدیم مشهد و بابایی دنبال سوییت میگشت خلاصه چند جا رو دیدیم یا خیلی کوچیک بود یا به قیمتش نمی ارزید یا بو میداد یا خلاصه یه عیبی داشت من دیگه نشسته بودم تو ماشین و تصمیم گرفتم به بابایی بگم بریم چادر بزنیم و قید هتل رو بزنیم نازگلی شما هم به زور تو ماشین می اومدی و خودتو جمع می کردی تو بغل بابا و به در و دیوار میچسبوندی خودتو که توی ماشین نیایی ...
17 مهر 1390

سفرنامه مشهد 1 ( پیش به سوی دریا )

سلام نازترینم مامانی خاطرات سفرمون رو می خوام برات بنویسم سفری که شاید درکش برات مشکل بود که چرا ما تو رو از اطاقت و اسباب بازیهات جدا کردیم و بردیم توی یه جای دور سفری که از توی ماشین نشستن کلافه و خسته شدی سفری که توش بکن نکن و دست نزن گفتن های مامانی تو رو کلافه کرد مامانی رو ببخش ولی ما میخواستیم توی خوشی مون کنارمون باشی و بهت خوش بگذره هرچند خیلی جا ها بهت خیلی خوش گذشت ولی بازهم هنوز درکش برات سخته ولی دوست دارم خاطراتش رو برات بنویسم تا بزرگ شدی بخونی و انشالله لذت ببری روز جمعه صبح زود راه افتادیم بنزین زدیم نون خریدیم و زدیم به جاده اول حرم امام و بعد تهران و بعد جاده آبعلی و دوغ آبعلی چقدر منو نازی  دوست داشتیم همه چیز برام...
16 مهر 1390

هر جا دلی شکسته است به اینجا بیاورید اینجا بهشت شهر خدا، شهر مشهد است

    دوست دارم صدات كنم، تو هم منو نيگا كني من تو رو نگات كنم ، تو هم منو صدا كني قربون چشات برم، از راه دوري اومدم جاي دوري نميره، اگه به من نگا كني دل من زندونيه، تويي كه تنها ميتوني قفسو واكني و پرنده رو رها كني ميشه كنج حرمت گوشه قلب من باشه ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني تو سرت شلوغه زير دستيات فراونند از خدا ميخوام، كمي نيگا به زير پات كني تو غريبي و منم غريبم , اما چي ميشه دل اين غريبه رو با خودت آشنا كني دوست دارم تو ايونِ آينه ات از صبح تا غروب من با تو صفا كنم ، توهم منو دعا كني به وفاي كفتراي حرمت من ميخوام كفتري باشم  كه تنها تو م...
16 مهر 1390

دختر بابایی من !

      سلام عسلم خوبی قربونت بشم مامانی دیروز کلی با هم بازی کردیم ددر رفتیم دوچرخه سواری کردیم تاب بازی کردیم و بعدش اومدیم خونه میدونی این هفته از همیشه بیشتر وابستگی ات رو به بابایی نشون دادی هر روز غروب که میشه دور اتاق راه میری و میگی بابابا بابابا  و گریه میکنی یا میری به در ورودی اشاره میکنی یا به کامپیوتر بابایی هم که از در میاد میپری جلو در و ذوق میکنی خدا نکنه بابایی لباس عوض کنه فکر میکنی میخواد بره ددر و تو رو نبره چند شب پیش من اسنک تن درست کرده بودم کمی هم گردو خریده بودم بابایی از در که اومد چندتا گردو و اسنک گذاشتم تو دوتا بشقاب و دادم ددی ببره برا بالایی ها (مامان جون و بابا...
6 مهر 1390

مامان لالا دارم !

    سلام ملوسک مامان خوبی خوش میگذره نمی دونی چقدر بلا شدی عزیزم دور سرت بگردم نفسم میدونی چقدر باهوش شدی ماشالله دیگه کم کم میتونی نیازهات رو بگی و منم بهتر بتونم منظورت رو بفهمم کاری که از دیشب یادگرفتی و انجام میدی اینه که : من بعد اینکه رختخوابها رو جمع میکنم گهوارت رو میذارم روی رختخوابها دیشب خوابت می آمد و دستم رو گرفتی بردی گهوارت رو نشون دادی آوردمش فکر کردم میخواهی بازی کنی گذاشتمش جلوت رفتی نشستی توش و بعد دراز کشیدی و بدون هیچ مقاومتی لالا کردی امروز ظهرم همین کارو تکرار کردی و رفتی وایستادی به گهوارت اشاره کردی بیارمش و بدون مقاومت لالا کردی قربونت بشم الهی دختر باهوشم ماشالله به ...
5 مهر 1390

شعر های پاییزی برای دختر نازم

  دختر نازم خیلی دوست دارم دومین پاییز با حضور تو میدونی پاییز فصل عشق من و باباییه ما توی این فصل با هم عقد کردیم       از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد چارقدشو سرش کردمشغول کار و بار شد دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد باد سرد شیطونو راهی کوچه ها کرد با دستای جادوییش درختارو جادو کرد همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن اومدن سرمارو همه دیگه بدونن ابرا رو زود فرستاد تا که بباره بارون اونوقت صدای پاییز پیچید تو گوش ناودون   وقتی میاد فصل خزون ابرها میان توآسمون ...
3 مهر 1390

جوجوی مامان کیه ؟

  سلام دختر قشنگم میدونی خیلی دوست دارم ؟ مهربونم یه چیز جدید یاد گرفتی بهت میگم جوجوی مامان کیه ؟گل مامان کیه؟ یه دستت رو میاری بالا و میگی مم مم یعنی من من الهی قربون دختر باهوشم بشم   دیگه اینکه امروز اولین روز مدرسه ها بود صبح پا شدی صبحونه خوردیم و دو تایی با هم دیگه رفتیم مدرسه خاله مرضیه و شما کلی از دیدن این همه نی نی یک جا ذوق کرده بودی و کلی نی نی دور و برت جمع شده بودند کلی ذوق کردی مامانی و بعد کمی توی حیاط برای خودت تاتی کردی و اومدیم خونه ازت عکسم گرفتم ایشالله مدرسه رفتن خودت عزیزم    کی بشه تو لباس مدرسه ببینمت عزیزترینم ...
3 مهر 1390