نازگلی خسته و مامان خسته تر
دیروز باباجون اینا مهمون داشتن و شما کلی اذیت شدی باباجونتم همش دوست داشت توی بغلش باشی و شما هم از دیدن این همه چهره های غریبه وحشت میکردی و گریه میکردی منم بی نهایت ناراحت و عصبی بودم و دوست داشتم تو بغل خودم بودی بابا سعیدم سر کار بود خلاصه شما دیگه واقعا فجیع گریه میکردی و من اومدم از باباجونت بگیرمت که بردت تو کوچه منم از ناراحتی اومدم پایین و از در حیاط رفتم پیش مامان جون که داشت تو حیاط مرغ سرخ میکرد دیگه باباجون دید نمی تونه از پست بربیاد صدام کرد برم بیارمت و بعد توی بغلم سرت رو فرو کرده بودی و سوزناک گریه میکردی منم واقعا ناراحت بودم و بعد ساکتت کردم بهت شیر دادم و سوپ ام خوردی و رفتیم بالا و با خودم بردمت توی آشپزخونه و نشون...


