نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

سرسره

امروز رفتیم پارک وای که دیوونه شدم بچه ها ماشالله از سر و کله سر سره ها بالا میرفتن و تو هم جو گیر شدی میخواستی برعکس از سر سره بری بالا بعد میخواستی به جای اینکه بشینی با سر بیایی پایین بچه ها کفش و جوراب هاشون رو در آورده بودند تو هم بزور در آوردی بعد چیزی نبود بپوشی خسته شدم بعدم میریم با هم میشینیم تخمه میخوریم شما هم ترشی تخمه رو میخوری بعد درسته تخمه رو میاندازی دور  یه ژستی هم میگیری دیدنی الانم یه پشتی روئ گذاشتی رو یه پشتی دیگه بابایی رو که تازه از سر کار اومده مجبور کردی باهات به قول خودت سوسوه بازی کنی
25 تير 1391

اسه لاهه محیم

قربونت برم از چند روز پیش موقع نماز خوندنت میگی اسه لاهه محیم یعنی بسم الله الرحمن الرحیم اولین بار تا اذان گفتن دویدی سجاده کوچولوت رو که چند روز پیش برات خریدیم برداشتی و شروع کردی گفتی اسه لاهه محیم منم داشتم نماز میخوندم کلی جاو خودمو گرفتم نمازم رو نشکنم و نخورمت   ...
25 تير 1391

یاسمین

سلام دختر گلم فکر کنم چند وقتیه میدونی ولی گفتم توی وبتم بنویسم انشالله تا آبان ماه صاحب یه خواهر کوشولو میشی من و بابایی اسم یاسمین رو براش انتخاب کردیم به نظرت خوبه ؟ میپسندی نمی دونم یاسمین بذاریم یا یاسمین زهرا ؟ تو چی میگی عسل مامان میدونی چقدر نی نی ها رو دوست داری و همش میایی شکمم رو بوس میکنی و می گی نی نی  الهی قربونت بشم که اینقدر خوبی و مهربونی برا مامانی و آجی دعا کن خیلی دوست داریم
21 تير 1391

روز جمعه و یک گردش دلچسب

سلام عسلم امروز جمعه است مامانی از دیشب تنبلیش می اومد صبح پاشه ناهار درست کنه و از دیشب به بابایی میگفت به نظرت ناهار چی درست کنم بابایی هم چون پیشنهادش نمی اومد گفت میریم ناهار بیرون میخوریم مامانی هم بی نهایت استقبال کرد و صبح  ساعت 12   رفتیم بیرون به پیشنهاد مامانی رفتیم بوستان علوی که مامانی و بابایی کلی ازش خاطره دارن چقدر هوای خوبی بود و برعکس انتظارمون چقدر خلوت بود نازنی هم خیلی تشنه و گرسنه بود بچم تا رسیدیم یه لیوان آب خواست و به به خورد بعد اینکه نیرو گرفت رفت سراغ بازی   چند باری هم خسته شدی و نانا کردی و تجدید قوا کردی       وقتی ازت چیزی میپرسیم میخواهی با اغراق بگی آره...
16 تير 1391