نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

خواب تاب تاب عباسی

سلام مامانی قربونت برم الهی گذاشتمت تو تابت تا جارو کنم و چندتا شیشه ی ترشی رو که چند روز پیش درست کردم بذارم توی حیاط وقتی اومدم دیدم بابا داره قربون صدقت میره نگاه کردم دیدم تو تابت خوابت برده فدات بشم بعد اومدم درت بیارم شیطون گفت چندتا عکس ازت بگیرم که تا عکس اول رو گرفتم مثل دیدنی ها هی سرت میافتاد بیدار میشدی دوباره میخوابیدی که گفتیم اذیتت نکنیم بذارمت تو جات بخوابی که درت که آوردیم گریه کردی دوباره بری تو تاب که به زور خوابوندمت رو زمین   ...
22 آذر 1390

نازنین زهرا و نقاشی

سلام خانم مامان خوبی عسلم الان لالایی و من یکم فرصت کردم برات بنویسم   جگرم دیروز دوتایی باهم رفتیم برات دفتر نقاشی خریدم و برام تا حالا دو تا صفحه نوشتی عزیزم یه کار دیگه که یادت دادم اینکه وقتی به به  میخوری پوستش رو توی سطل بندازی عسلم   دیگه خودت مستقل از پله بالا میری هرچند پله اولیمون به قول من به جای پله پلکانه ولی ماشالله با اینکه خیلی بلنده خودت تنهایی ازش میری بالا قربونت بشم   دیگه تا میگم بریم بهت غذا بدم می ری در کابینت رو باز میکنی شیشه آبلیمو رو بهم میدی و باید توی سینک ظرفشویی باشه اگر بذارم سر جاش گریه میکنی         ...
19 آذر 1390

آبدوس

جیگر مامانی داری کم کم ماشالله ماشالله حرف میزنی   دیگه قشنگ منو مامان صدا میزنی یه  وقتهایی هم منظورت از مامان شیر خوردنه   بابا میگی   به آب خوردن و چایی و حمام میگی آبه   به عروسکات میگی ببه ولی به اسم نی نی میشناسیشون   به ددرم که میگی دده   قربونت بشم دیشب آبگوشت داشتیم میخوردیم گفتم بیا آبگوشت بخور دیگه یاد گرفتی میگیی آبدوس   ازت میپرسم ناهار چی خوردی میگی آبدوس   به کلاه هم میگی آقا به آقاجونم میگی آقا    به ماستم میگی ما   از مداحی ها عباس رو هم یاد گرفتی البته تاب تاب عباسی هم موثر بود حالا میگی عبس   این یعنی دختر سین رو بل...
17 آذر 1390

نی نی و محرم

این روزها تا تلویزیون مداحی پخش میکنه نازنین زهرا شال مشکی بابایی رو برمیداره سرش میکنه و یه جایی رو گیر میاره میشینه و برای خودش سینه میزنه خوش به حال دل کوچولوت مامانی می خواستم یه عکس با لباس و پیشونی بند ازش بگیرم توی مسابقه شرکت بدم ولی به نظرم واقعیت و عمق این عکس از یه عکس تصنعی و سفارشی بهتره هر چند اوناهم خیلی باارزشند ولی من ترجیح دادم واقعیت درک دخترم از عزاداری رو براش بذارم هرچند سطحی در حد مشکی پوشیدن و سینه زدن باشه ولی بازم برام خیلی با ارزشه   ...
16 آذر 1390