نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 26 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

آب بازی !

  سلام دوباره نازگلی دیروز لباس شسته بودم اونم چه لباس شستنی دفعه اول طبق معمول گذاشتم تا شما لالا بشی بعد لباس ها رو بردم تو حیاط پهن کردم هر لباسی رو که پهن میکردم میدیدم اصلا تمیز نشده یه عالمه لباس که انگار نه انگار شسته شدند  به لباسشویی یه عالمه چیز گفتم خلاصه یکدفعه یادم اومد یادم رفته تو لباس شویی پودر بریزم برا همین لباسها تمیز نشدند خلاصه تصمیم داشتم با دست لباس ها رو بشورم گفتم لباس شویی دیگه تمیز نمیشورم تا یادم اومد تاید نریختم دوباره لباسها رو گذاشتم تو لباسشویی و دیگه شما هم بیدار شدی بعد لباسشویی که خاموش شد رفتم لبیاسها رو پهن کنم که شما اومدی دم پله و هی صدام میکردی منم اومدم دمپایی هات رو پات کردم تو حی...
1 شهريور 1390

خانم گل و ماجراهای لالا !

                سلام جگرم خواب شبت منو کشته میدونی شبا تو 3 بیداری و نمیذاری بخوابم دیشبم بعد خوابت هی بیدار میشدی و شیر میخواستی که تا سحر خوابو بیدار بودم اینقدرم خسته و بی حال بودم که پاشدم سحری گرم کنم با بابایی بخوریم که سرم گیج رفت بابایی هم نخوابیده بود و حال خوشی نداشته گفت من سحری نمی خورم برا خودت گرم کن منم از خدا خواسته گفتم منم نمی خوام اومدم خوابیدم بنده خدا بابایی با کلمن نشسته بود بالا سرم بهم آب میداد که تشنم نشه بعدم بیدارم کرد گفت اذان گفتن من دارم میرم سر کار پاشو نماز بخون و پشت درو بنداز منم نماز خوندم خوابیدم تا 11 صبح بعد بیدار شدی یکم به خوردی...
1 شهريور 1390

قند عسل تولد قمریت مبارک باشه !

  سلام عسلم الان لالایی امروز تحریمت کردم بعداز ظهر نخوابوندمت و الان با یه عالمه گریه خوابیدی چه کار کنم شبا تا 2 و 3 بیداری نمیذاری بخوابم صبحاهم تا 1 میخوابیم من از خواب توی روز متنفرم اصلا خواب شب یه چیز دیگه هست برای رشد خودتم مفیده بعدشم نمی تونم صبح بهت صبحونه بدم که میگن صبحونه باید قبل ساعت نه باشه که مفید باشه مثلا امروز ساعت 2 صبحونه یا همون ناهار خوردی که باید تا ساعت 2 4 وعده غذا میخوردی مامانی برای خودت خوبه سحر خیز باشی قربونت برم ایشالله تا خود صبح لالاکنی و بیدار نشی حسابی استراحت کنی نفسم انشالله فرداهم روز خوبی داشته باشیم قربونت برم امشب شب قدره میدونی پارسال همچین شبی من بیمارستان بودم و شما به دنیا اومدی چه ...
30 مرداد 1390

یه حس قشنگ !

    سلام گلم این شعر مامان ماهان جون برای خاله نسترن نوشته بود وقتی خوندم حس قشنگی بهم دست داد نوشتم برای تو تا وقتی بزرگ شدی این حس قشنگ رو درک کنی مامانی   شب عفو است و محتاج دعایم زعمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به معشوقت رسیدی. خدارادرمیان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی زما کن کمی هم جای ما او را صداکن بگو یارب فلانی روسیاه است دودستش خالی و غرق گناه است بگو یارب تویی دریای جوشان دراین شب رحمتت بر وی بنوشان. ...
29 مرداد 1390

اولین شب قدر با حضور یه فرشته کوچولو !

         سلام نفس مامان خوبی قربونت برم امشب شما نتونستی احیا نگه داری چون دیشب نخوابیدی و خوابت میامد برا همین لالایی انشالله بزرگ شدی با هم احیا نگه میداریم نفس من ولی عبادتا تو کردی حالا عکسهاشو میذارم بزرگ شدی ببینی قربونت برم   ماشالله و لا حول ولا قوه الا بالله علی العظیم دختر با حجاب مامان انگار که یه فرشته از آسمون شدی مامانی قربونت بشم دخترم داره دنبال صفحه دعای امشب میگرده   نفس مامان قبول باشه   دید مامانی قرآن سر گرفته حالا داره قرآن سر میگیره قرآن پشت و پناهت باشه انشالله مامانی ماشالله و لا حول ولا قوه الا بالله عل...
29 مرداد 1390

یه روز بد !

سلام گل مامانی امروز یه روزیه که من دوستش ندارم یه روز بده بد بد میدونی مامانی همه ی آدما یه روزی به دنیا میان و یه روزی از دنیا میرن همه آدما چه خوب چه بد مثل یه مهمونی رفتن توی دنیا هستن حالا بعضی ها زود تر از مهمونی میرن بعضی ها دیرتر بعضی ها توی این مهمونی به بقیه کمک میکنن و مهربونن و خدا ازشون راضیه بعضیا هم نه خدارو ناراحت میکنن میدونی مامانی پارسال یه همچین روزی البته فردا میشه من یه نفر خوبی رو از دست دادم پارسال آقاجون من (پدربزرگ مادری ام ) بعد 10 سال سختی و مریضی و 40 روز توی بیمارستان بودن و یه عمر عبادت و تلاش برای خدا رفت پیش خدا من به خاطر وضعیت بدی که توی بیمارستان داشت نه بابایی و نه مامان و بابای خودم اجازه ندادن برم دیدنش...
28 مرداد 1390

آخ جون به به !

    اینم کلوچه های ما جای همه دوستای وبلاگی خالی ما داریم می ریم ددر قراره خاله فاطمه و دخملی و پسملی اش هم امشب بیان خونه آقاجون اینا و دخملم حسابی بازی کنه       اینم کلوچه های فسقلی لقمه ای مخصوص دردونه مامان         ...
27 مرداد 1390

بی بهونه دوست دارم نفسم !

  سلام سلام خانم خانما چه خبرا خوفی سلانتی خوش میذگره دلم برات تنگه چقدر وقتی خوابی جات خالیه الان باید در حال ویران کردن کامپیوتر میبودی یا کف آشپزخونه دراز کشیده بودی و شیطونی میکردی یا آویزون موتورت بودی خلاصه خوب بخواب و شیطونی ها منتظر میمونند تا بیدار بشی  من که امشب قراره بریم ددر بابایی گفت از سر کار که اومد بریم ددر و به به بخوریم فالوده بستنی مخصوص ما هم امشب شب آخره که دو فنره میریم افطاری خونه آقاجون و من میخوام برای تشکر ازشون که این هفته همش اونجا بودیم کلوچه خرمایی درست کنم و ببریم با خودمون الان دیگه باید کم کم برم سراغ کارام تا لالایی یک ساعت دیگه بخوابی دیگه کاری ندارم گلم قربونت برم یه عالمه بوس آب...
27 مرداد 1390