نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

چراااااااااا چییییییییییییی کجااااااااااااااااااااا

اینا مخصوصا چرا رو جدیدا در مقابل همه ی حرفام میگی نمیدونم ناراحت بشم بخندم چکار کنم دیگه دلیلی برای گفتن در مقابل چراهات ندارم فینگیلی   روزی صدبار میایی میگی امادم کن بریم خونه علی (پسر خاله فاطمه )   میایی میگی مامان چراغ کوچه رونه (هوا ) بعد اگر بگم آره میگی پس بیا بریم کجا ؟ پارک خبه اگر بگم نه میگی پس بریم پیش علی اگرم بگم خاموشه تا صبح میگی چرا ؟ حالام برم بخوابم بقیه شیرین زبونی هات باشه یه شب دیگه
7 ارديبهشت 1392

سفر نوروزی 3

از طبیعت که به سمت خوزستان اومدیم خشکی و گرما یکم خستمون کرد و دوست داشتیم زودتر برسیم دزفول خلاصه به هر زوری بود ساعت 7 رسیدیم دزفول خونه بابا بزرگ و خاله ناهید و یک هفته تقریبا اونجا بودیم و کلیییییییییییی خوش گذشت یک شب به صرف شام و ترامولین و فیلم ترسناک  و خواب خونه خاله نسرین رفتیم که از دزفول تا اندیمشک رفتیم ولی زود رفته بودیم و به مفع شما و سید سجاد و محمد امین شد که کلی قصر بادی و استخر توپ رفتید به قول خودت جامپینگ ! یک شبم خونه دایی علی به صرف شام مهمون دایی مرتضا پارک خانواده رفتیم که دوباره شما به فیض قصر بادی رسیدی و بعد رفتیم خونه دایی علی به صرف فیلم ترسناک و خواب صبحونه هم دایی برامون شیر برنج و سر شیر گ...
7 ارديبهشت 1392

سفر نوروزی 2

سلام نازنین زهرا خانم تا یادم نرفته ادامه خاطرات سفر رو برات بنویسم خوب  شما دو تا رو خوابوندم عقب ماشین چه با مزه هم بودید    خوشحال و خندان رفتیم  به سمت شیراز و چه رفتنی هیچ جایی برای موندن گیرمون نیومد بارون میبارید شما دو تا گریه میکردید و خسته بودید بابایی هم از این جا به اونجا دنبال جافرهنگیان که  بی برننامه ترین جا بود و شلوغ ترین بماند مسافرخونه و هتل و هیچ جا نبود که جا داشته باشه همه جا هم نوشته بود نصب چادر ممنوع هرچند فرداش چندتایی چادر دیدیم زدن اما ما فکر کردیم نباید زد شما هم از خستگی و گرسنگی گریه میکردی بابایی بردت کباب بخرید که فروشنده آدرس یه کمپی رو بهش داد و  خلاصه رفتیم ...
21 فروردين 1392

آغاز سال 92 و سفر نوروزی 1

سلام دختر گلم عیدت مبارک امسال ما از 29 فروردین رفتیم سفر یادش بخیر پقدر خوش گذشت بهمون مخصوصا به شما گل مامان روز 29 سه شنبه بود صبح ساعت 7 خودت ما رو بیدار کردی (از یک هفته قبل ساک سفر رو برامون بسته بودی و میگفتی بریم موسافرت !) خلاصه بیدار شدیم و وسایل و آماده کردیم و رفتیم مقصد اول اصفهان بود ما هر وقت از این طرف بریم مسافرت سلفچگان برای صبحانه میایستیم صبحانه خودریم و بعد رفتیم سد 15 خرداد و بعد رسیدیم اصفهان و ناهار بریونی خوردیم و توی یک مدرسه به نام امام سجاد یک کلاس گرفتیم و شما از آکواریوم ماهیاش کلی خوشت میومد و بعد از ظهر بردمت تو حیاط و سالن راه میرفتی حالا یه خاطره جانبی برات بگم بخندیم من 4 سری ظرفها رو بردم...
16 فروردين 1392