نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

دختر باهوش مامان !

جگر طلا ماشالله هزار ماشالله خیلی باهوشی ها هفته سوم ماه رمضان بابایی افطارها خونه نمیومد برا همین ما میرفتیم خون مامان جون اینا یک روز خاله فاطمه هم اومد و علی با اسباب بازی هات بازی میکرد و شما هم پیشش نشسته بودی و دیدی عی چطور حلقه ها رو میاندازه توی جاشون و یادگرفتی و از بعد اون با حلقه هات کلی مشغولی   ماشالله به تو دخمل بلا   روز تولدتم دیدی علی داره با توپ و حلقه برج میسازه شما هم از بعد اون یادگرفتی تا 3 تا مکعب رو روی هم بگذاری قراره بابایی ببرتمون برات اسباب بازی های فکری سن یکسال تا یک سال و نیمی رو بخریم امروزم میخوام برات تخته مغناطیسی بخرم آخه دیگه باید خط خطی کردن و نگه داشتن مداد تو دستای کوچولوت رو یاد ب...
13 شهريور 1390

ددر و سرما خوردگی !

            سلام طلای مامان قربون قد و بالات فردای تولدت به پیشنهاد مامانی رفتیم یکی از روستاهای اطراف قم خیلی خوش گذشت و شما هم کلی کیف کردی و بزبزقندی دیدی و اصلا ازشون نترسیدی ماشالله و کلی دوستشون داشتی     به به هم دل و جگر و یکم جوجه برده بودیم و شما هم سوپ و تخم بلدرچین داشتی قبل ناهارم بازی میکردی   و شیطونی بردمت دستاتو بشوری که آب بازی هم کردی       و باباجون با لیوان آب ریخت روی پاهات     و بعدشم یکم باد اومد هرچند پیچیدمت تو چادر بازم سرما خوردی و الانم تب کردی و بینی ات گرفته به خاطر هم...
13 شهريور 1390

کادوهای تولد نازنین زهرا

    میدونی مامان من و بابایی دلمون میخواست تام دنیا رو فدای یه تار موی تو بکنیم دنیا در مقابل تو هیچه هیچه عزیزم   کادوی ناقابل مامانی و بابایی کادوی مامان جون و باباجون (بابا و مامان بابایی )   کادوی آقاجون (بابای مامانی )   کادوی مامان جون (مامان مامانی )   کادوی خاله فاطمه و عمو مهدی( مامان و بابای مریم و علی کوچولو )     کادوی عمه سمیرا و عمو مصطفی ( مامان و بابای حسن کوچولو )       کادوی خاله زهرا و عمو محمد ( بزودی مامان و بابای محمد مهدی )   کادوی خاله مریم &...
12 شهريور 1390

تولد یکسالگی !

    سلام عزیزم یکسالگیت مبارک انشالله صد و بیست ساله بشی قربونت برم روز عید فطر مصادف شد با روز تولد جیگر من برای همین ما هم تصمیم گرفتیم برا طلا خانم تو این روز قشنگ یه تولد کوچولو و ساده بگیریم و به همه بگیم چقدر تو این یکسال از بودن این فرشته کوچولو خوشحال بودیم و میخواییم برا بودنش جشن بگیریم  البته چون خونمون خیلی جا نداشت فقط مامان بزرگای نازگلی و پدر بزرگا و خاله ها و عمه و دایی جونش بودند و یه جشن تولد کوچولو برا طلا خانم گرفتیم از دو روز قبلش با بابایی براش اتاقش رو تزیین کردیم و خونه رو حسابی تمیز کردم و خلاصه حسابی مشغول بودم هرچی هم بابایی اصرار کرد از بیرون شام بگیریم خودم غذا پختم برا تولد دخت...
12 شهريور 1390

آخرین سحر ماه رمضون !

          سلام مامانی میدونی دلم گرفته همیشه توی ماه رمضون وقتی گرسنه یا تشنه میشم میگم کی شه ماه رمضون تموم بشه ولی همیشه وقتی داره تموم میشه دلم میگیره دوست ندارم تموم بشه ماه خوبیه همه ی آدما توی این ماه مهربونتر میشن بیشتر یاد خدا هستند به قرآن نزدیکتر میشن مهمونی دادن ها و دور همی ها بیشتر میشه ولی خوب طبیعت روزگاره دیگه کاریش نمی شه کرد میدونی جگرم تعبیر ماه رمضون یا کلا زندگی ما آدمها اینه که توی یه غار تاریک ولمون میکنن میگن توی مسیر ورود تا خروج از روی زمین هرچقدر میتونید سنگ جمع کنید که بیرون غار به دردتون میخوره یه عده میخندند و بی خیال دست خالی میان بیرون چون اعتقادی به این حرف ندارند...
8 شهريور 1390