نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

دختر عسل مامان

اینجا با هم کیک پختیم شما منتظری ببینی چه جوری میپزه البته مزش رو قبلش با هم تست کردیم مدرکشم دور لبت هست اینم ماکارانی خوردنت اینام یه تعدادی از بچه هاتن ...
7 خرداد 1392

بازیها و کارهای جدیدت

امروز با هم دوتا بازی جدید کردیم اول اینکه یه تسبیح نارنجی داشتم که خیلی وقت بود پاره شده بود با یه سیم مفتول برات آوردم گفتم بیا مهره بازی بعد شما اومدی و خیلی زود تونستی مهره ها رو به میله بکشی آورین آورین طلا دوم اینکه برات خاطرات رو تعریف میکنم همین جوری که تعریف میکنم سریع برات نقاشی اش رو میکشم شما هم میایی و با لذت هم گوش میدی هم کمکم نقاشی اش رو کامل میکنی هم خاطرات رو کامل میکنی یه جور تمرین خاطره نویسی بازم آفرین خانم گلم دیگه اینکه نمیدونم برات نوشتم یا نه علاوه بر شناخت اشکال هندسی میتونی اونا رو بکشی مخصوصا مستطیل و دایره رو خط نقطه مثلث چند ظلعی ها و ... رو هم تا حدودی خوب میکشی   وقتی من یه ادم نقاشی میکنم خ...
7 خرداد 1392

اندر توهم بستنی

حدود یک ساعت پیش شما و آبجی رو به هزار مکافات خوابوندم بعد دایی بابا زنگ زد به گوشی باباجون باباجونم اومد دم درحیاط و با صدای خیلی بلند باهاشون حرف میزد اول یاسی بیدار شد و بعد شما خیلی ناراحت شدم آخه نزدیک یکساعت تلاش کردم بخوابید بعد پاشدی میگی مامان انگار باباجون داره صدام میکنه ببرم برام بستنی بخره میگم مامان خواب دیدی دوباره بخواب تو خواب برات میخره بخور بعد دوقیقه چشمات رو باز کردی میگی مامان میگم جونم میگی باباجون از خوابم رفته میخوای خودت بری برام بخری بدی ببرم تو خواب بخورم تو اوج ناراحتی خنده رو به لبم اوموردی ورجک طلایی من بعد آبجی رو خوابوندم باباجون رفت تو کوچه وقتی اود تو پرده رو محکم کشید دوباره یاسمین بیدار شد اشکم دراوم...
7 خرداد 1392

این دختره ما داریم 4

دیشب من : نازنین زهرا اگه بیایی بخوابی الان قول میدم فردا ببرمت پارک نازنین زهرا : مااااااااااماااااااااان آخه من هنوز کوچیکم نمیتونم خیلی قول بدم اما یه قول میتونم بدم من : باشه عزیزم یه قول بده نازنین زهرا : ماااااااااامااااااااان الان نمیتونم بخوابم اما یه قول میتونم بدم که  فردا بیام پارک من : شما : یاسمین : (خودم باورم نمیشه خواب بود و گریه نمیکرد) بابا : (البته اگه خونه بود ) ...
7 خرداد 1392

دختر شیرین زبون

یعنی نازنین زهرا حیف که خوابی وگرنه اینقدر گازت میگرفتم تا گریه کنی عکسات رو دیدم مخصوصا ژست گرفتناتو احساساتی شدم نخود امروز با باباجون اینا رفتیم فروشگاه من خرید کنم پایین اش مواد غذایی داشت ما با اسانسور رفتیم پایین بعد تو آسانسور میگی مامان اگه دختر خوبی باشی تو آسانسور دست به دکمه ها نزنی پایین رفتیم اجازه داری برام خوراکی بخری ببریم خونه بابا بیاد بخوره طبق معمول من اینم شمایی اینم یاسمین اینم بابایی ...
28 ارديبهشت 1392

این دختره ما داریم 3

چهارشنبه با خودم بردمت بازار کفش بخریم بعد کلی گشت و گذار یه کفش پیدا کردم رفتیم تو مغزه یه ریز به فروشنده میگی آقا مامان کفش داره برا بابا میخواهیم بهت میگم مامان بابا خودش کفش داره من کفش نیاز دارم برگشتی میگی اینا که پاتن کفش نیستن مگه ؟ میگم چرا اینا دیگه کهنه شدن برگشتی میگی برا بابام کهنه ترن ای خدا برا بابا کفش بخر من طبق معمول شما  فروشنده یاسمین کفشهای من طبق معمول احتمالا بابایی ...
28 ارديبهشت 1392