نازنین زهرانازنین زهرا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

شیطونی های نازنین زهرا

دختر بابایی من !

      سلام عسلم خوبی قربونت بشم مامانی دیروز کلی با هم بازی کردیم ددر رفتیم دوچرخه سواری کردیم تاب بازی کردیم و بعدش اومدیم خونه میدونی این هفته از همیشه بیشتر وابستگی ات رو به بابایی نشون دادی هر روز غروب که میشه دور اتاق راه میری و میگی بابابا بابابا  و گریه میکنی یا میری به در ورودی اشاره میکنی یا به کامپیوتر بابایی هم که از در میاد میپری جلو در و ذوق میکنی خدا نکنه بابایی لباس عوض کنه فکر میکنی میخواد بره ددر و تو رو نبره چند شب پیش من اسنک تن درست کرده بودم کمی هم گردو خریده بودم بابایی از در که اومد چندتا گردو و اسنک گذاشتم تو دوتا بشقاب و دادم ددی ببره برا بالایی ها (مامان جون و بابا...
6 مهر 1390

مامان لالا دارم !

    سلام ملوسک مامان خوبی خوش میگذره نمی دونی چقدر بلا شدی عزیزم دور سرت بگردم نفسم میدونی چقدر باهوش شدی ماشالله دیگه کم کم میتونی نیازهات رو بگی و منم بهتر بتونم منظورت رو بفهمم کاری که از دیشب یادگرفتی و انجام میدی اینه که : من بعد اینکه رختخوابها رو جمع میکنم گهوارت رو میذارم روی رختخوابها دیشب خوابت می آمد و دستم رو گرفتی بردی گهوارت رو نشون دادی آوردمش فکر کردم میخواهی بازی کنی گذاشتمش جلوت رفتی نشستی توش و بعد دراز کشیدی و بدون هیچ مقاومتی لالا کردی امروز ظهرم همین کارو تکرار کردی و رفتی وایستادی به گهوارت اشاره کردی بیارمش و بدون مقاومت لالا کردی قربونت بشم الهی دختر باهوشم ماشالله به ...
5 مهر 1390

شعر های پاییزی برای دختر نازم

  دختر نازم خیلی دوست دارم دومین پاییز با حضور تو میدونی پاییز فصل عشق من و باباییه ما توی این فصل با هم عقد کردیم       از تو کتاب فصلها پاییز خانوم بیدار شد چارقدشو سرش کردمشغول کار و بار شد دوید میون باغو گرما رو جابه جا کرد باد سرد شیطونو راهی کوچه ها کرد با دستای جادوییش درختارو جادو کرد همه برگهای باغو با حوصله جارو کرد کلاغارو خبرکرد قارو قار و قار بخونن اومدن سرمارو همه دیگه بدونن ابرا رو زود فرستاد تا که بباره بارون اونوقت صدای پاییز پیچید تو گوش ناودون   وقتی میاد فصل خزون ابرها میان توآسمون ...
3 مهر 1390

جوجوی مامان کیه ؟

  سلام دختر قشنگم میدونی خیلی دوست دارم ؟ مهربونم یه چیز جدید یاد گرفتی بهت میگم جوجوی مامان کیه ؟گل مامان کیه؟ یه دستت رو میاری بالا و میگی مم مم یعنی من من الهی قربون دختر باهوشم بشم   دیگه اینکه امروز اولین روز مدرسه ها بود صبح پا شدی صبحونه خوردیم و دو تایی با هم دیگه رفتیم مدرسه خاله مرضیه و شما کلی از دیدن این همه نی نی یک جا ذوق کرده بودی و کلی نی نی دور و برت جمع شده بودند کلی ذوق کردی مامانی و بعد کمی توی حیاط برای خودت تاتی کردی و اومدیم خونه ازت عکسم گرفتم ایشالله مدرسه رفتن خودت عزیزم    کی بشه تو لباس مدرسه ببینمت عزیزترینم ...
3 مهر 1390

برای دخترم

    پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند . عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند. بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند. به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند. محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند دخترم وقتی بزرگ شدی و اینو خوندی خوب دقت کن و عمل کن تا زندگیت زیباتر بشه و دعا کن منم بتونم عمل کن ...
2 مهر 1390

عکسهای محلات

  نازنین زهرای مامانی بد نگذره نازگلی در راه آبگرم یه خواب خوب برا خودش کرد     پارک سرچشمه     اینجا بار اوله که رفتیم پارک ورودی شهر و نازگلی برای اولین بار خودش مستقلا سرسره بازی کرد     ایجا برای بار دوم رفتیم پارک و نماز خوندیم و چندتا عکس گرفتیم   بفرمایید ناهار اینم سومین بار که رفتیم پارک ورودی شهر   ...
2 مهر 1390

نازنین زهرا و ماجراهای بد در یک روز خوب

سلام قند عسلم مامان دور سرت بگرده امان از چشم زخم و این همسایه های بدجنس  نظر تنگ میدونی مامانی شاید در آینده به این چیزها بخندی ولی من معتقدم و در قرآن هم آمده که چشم زخم واقعیه عزیزم باورت میشه ما یه خانم همسایه داریم که بنده خدا وحشتناک کنجکاوه اونم کنجکاوی در مورد اینکه کی چی خرید کی کجا رفت کی چی گفت و یه بنده خدای دیگه که نمی تونم بگم کیه اونم بد جور نسبت به من حسوده و نظر تنگ میدونی امروز چرا این حرفها رو میزنم ما هر وقت یه چیز میخریم اون میبینه یه چیزی میشه باورت میشه ؟  دیروز وحشتناک در دوبل تاوه ام رو دستم بسته شد و استخون دستم کلی درد گرفت و یه درازی روی دستم چسبید به واشیرش و کلی سوختم و تاول دراز و درد ناکی زده ا...
1 مهر 1390

سایت مونتاژ عکس برای دوست جونهای نازگلی

      سلام دوستهای عزیزم که ازم در مورد سایت مونتاژ عکسهای نازگلی پرسیدید سایتها توی پیوندهای وبلاگند می تونید استفاده کنید   یا از اینجا وارد بشید: سایت مونتاژ عکس سایت مونتاژ عکس سایت مونتاژ عکس ...
28 شهريور 1390

گردش روز جمعه

  طلای مامان جمعه بابایی می خواست من و شما رو ببره ددر که حسابی بهمون خوش بگذره جیگر طلا دیگه گفتیم پدر بزرگ و مادر بزرگ و عمه رو هم ببریم که عمه صبح جمعه زنگ زد و گفت نمی آد و  ما با پدر بزرگ ات اینا رفتیم بابایی یه دوستی داره توی روستا زندگی می کنه به پیشنهادشون رفتیم مجتمع ملاصدرا توی کهک مخصوص خانواده فرهنگیان بود که جای تمیز و سرسبز و خوبی بود تاب شما رو هم بردیم و کلی تاب بازی کردی و خوش گذروندی ناهارم جوجه کباب خوردیم و شما سوپ خوردی و کمی لالا کردی  و دوباره شروع کردی شیطونی بعد دوباره تاب بازی کردی و کمی با بابایی رفتیم قدم زدیم و چندتا از دوستهای بابایی هم اونجا بودند و دیدیمشون و توی ماشینم و برگشتیم توی راه...
28 شهريور 1390